محمد خزائلى
274
شرح بوستان ( فارسى )
ترنجيد از آن حيدر ( 1 ) نامجوى * بگفت ار تو دانى ازين به بگوى بگفت : آنچه دانست و بايسته گفت * به گل چشمهء خور نشايد نهفت پسنديد از او شاه مردان جواب : * كه من بر خطا بودم او بر صواب به از ما سخنگوى ( 2 ) دانا يكيست : * كه بالاتر از علم او علم نيست گر امروز ( 3 ) بودى خداوند جاه ، * نكردى خود از كبر در وى نگاه به در كردى از بارگه حاجبش * فرو كوفتندى بنا واجبش ( 4 ) : كه من بعد بىآبرويى مكن * ادب نيست پيش بزرگان سخن يكى را كه پندار در سر بود ، * مپندار هرگز كه حق بشنود ز علمش ملال آيد ، از وعظ ، ننگ * شقايق به باران نرويد ز سنگ گرت ( 5 ) در درياى فضل است ، خيز ، * به تذكير در پاى درويش ريز نبينى كه از خاك افتاده خوار ، * برويد گل و بشكفد نوبهار مريز اى حكيم آستينهاى در ، * چو ميبينى ( 6 ) از خويشتن خواجه پر به چشم كسان درنيايد كسى ، * كه از خود بزرگى نمايد بسى مگو تا بگويند شكرت هزار * چو خود گفتى از كس توقع مدار . . . . . . . . . .