محمد خزائلى
268
شرح بوستان ( فارسى )
شبى ديد جايى كه دزدى ، كمند ، * به پيچيد و بر طرف بامى فكند كسان را خبر كرد و آشوب خاست * ز هر جانبى مرد با چوب خاست چو نامردم آواز مردم شنيد ، * ميان خطر جاى بودن نديد نهيبى از آن گير و دار آمدش * گريزى به وقت اختيار آمدش ز رحمت دل پارسا موم شد ، * كه شب دزد بيچاره محروم شد به تاريكى از پى فراز آمدش * به راهى دگر پيش باز آمدش : كه يارا مرو ، كاشناى توام ، * به مردانگى خاك پاى توام نديدم به مردانگى چون تو كس * كه جنگآورى بر دو نوع است و بس : يكى پيش خصم آمدن مردوار * دوم جان به در بردن از كارزار بر اين هر دو خصلت غلام توام * چه ( 1 ) نامى ؟ كه مولاى نام توام ! گرت راى باشد به حكم كرم ، * به جايى كه ميدانمت ره برم سراييست كوتاه و دربسته سخت * نپندارم آنجا خداوند رخت ( 2 ) كلوخى دو بالاى هم ، برنهيم * يكى پاى بر دوش ديگر نهيم به چندانكه در دستت افتد بساز * از آن به كه گردى تهىدست ، باز به دلدارى و چاپلوسى و فن ، * كشيدش سوى خانه خويشتن جوانمرد رهرو ، فرو داشت دوش * بكتفش برآمد خداوند هوش به غلطاق ( 3 ) و دستار و رختى كه داشت ، * ز بالا به دامان او درگذاشت وز آنجا برآورد غوغا كه دزد ، * ثواب اى جوانان و يارى و مزد به در جست از آشوب ، دزد دغل * دوان جامه پارسا در بغل دلآسوده شد مرد نيك اعتقاد ، * كه سرگشتهاى را برآمد مراد . . . . . . . . . .