محمد خزائلى

265

شرح بوستان ( فارسى )

مبادا كه فردا به خون منش ، * بگيرند و خرم شود دشمنش ملك را چو گفت وى آمد به گوش ، * دگر ديگ خشمش نياورد جوش بسى بر سرش داد و بر ديده بوس * خداوند رايت ( 1 ) شد و طبل و كوس به رفق از چنان سهمگين جايگاه ، * رسانيد دهرش بدان پايگاه غرض زين حديث آنكه گفتار نرم ، * چو آب است بر آتش مرد گرم تواضع كن اى دوست با خصم تند * كه نرمى كند تيغ برنده كند نبينى كه در معرض تيغ و تير ، * بپوشند خفتان ( 2 ) صد تو حرير حكايت ( 17 ) [ ز ويرانه‌يى عارفى ژنده‌پوش . . . . ] ز ويرانه‌يى عارفى ژنده‌پوش ، * يكى را نباح ( 3 ) سگ آمد به گوش به دل گفت كويى ( 4 ) : سگ اينجا چراست ؟ * درآمد كه درويش صالح كجاست ؟ نشان سگ از پيش و از پس بديد * بجز عارف آنجا دگر كس نديد خجل باز گرديدن آغاز كرد * كه شرم آمدش بحث اين راز كرد شنيد از درون عارف آواز پاى ، * « هلا » گفت بر در چه پايى ؟ درآى مپندار اى ديدهء روشنم ، * كز ايدر سگ آواز كرد ، اين منم ( 5 )