محمد خزائلى
266
شرح بوستان ( فارسى )
چو ديدم كه بيچارگى ميخرد ، * نهادم ز سر كبر و راى و خرد چو سك بر درش بانگ كردم بسى ، * كه مسكينتر از سگ نديدم كسى چو خواهى كه در قدر و الا رسى ، * ز شيب تواضع ، به بالا رسى ، درين حضرت آنان گرفتند صدر ، * كه خود را فروتر نهادند قدر چو سيل اندر آمد به هول و نهيب ، * فتاد از بلندى به سر در نشيب چو شبنم ( 1 ) بيفتاد مسكين و خرد ، * به مهر آسمانش به عيوق برد حكايت ( 18 ) [ گروهى برآنند ز اهل سخن . . . . ] گروهى برآنند ز اهل سخن ، * كه حاتم ( 2 ) اصم بود ، باور مكن برآمد طنين ( 3 ) مگس بامداد ، * كه در چنبر عنكبوتى فتاد همه ضعف و خاموشيش كيد بود * مگس قند پنداشتش قيد ( 4 ) بود نگه كرد شيخ از سر اعتبار : * كه اى پاىبند طمع ، پاىدار نه هرجا شكر باشد و شهد و قند * كه در گوشهها دام باز ( 5 ) است و بند