محمد خزائلى
248
شرح بوستان ( فارسى )
تنى چند برگفت او مجتمع ( 1 ) * چو عالم نباشى كم از مستمع ( 2 ) چو بىعزتى پيشه كرد آن حرون ( 3 ) ، * شدند آن عزيزان خراب اندرون ( 4 ) چو منكر ( 5 ) بود پادشه را قدم ، * كه يا رد زد از امر معروف دم ؟ تحكم كند سير بر بوى گل * فرو ماند آواز چنگ از دهل گرت نهى منكر برآيد ز دست ، * نشايد چو بيدست و پايان نشست و گر دست ( 6 ) قدرت ندارى ، بگوى ، * كه پاكيزه گردد به اندرز ، خوى چو دست و زبان را نماند مجال ، * به همت نمايند مردى رجال ( 7 ) يكى پيش داناى خلوتنشين ، * بناليد و بگريست سر بر زمين : كه بارى برين رند ناپاك و مست ، * دعا كن كه ما بىزبانيم و دست دمى سوزناك از دلى باخبر ، * قوىتر كه هفتاد تيغ و تبر برآورد مرد جهانديده دست ، * بگفت : اى خداوند بالا و پست ، خوش است اين پسر وقتش از روزگار ، * خدايا ، همه وقت او خوش بدار كسى گفتش : اى قدوهء ( 8 ) راستى ، * برين بد چرا نيكويى خواستى ! . . . . . . . . . .