محمد خزائلى
249
شرح بوستان ( فارسى )
چو بدعهد را نيك خواهى ز بهر ، * چه بد خواستى بر سر خلق شهر ؟ چنين گفت بينندهء تيزهوش : * چو سرّ سخن در نيابى مجوش به طامات ، مجلس نياراستم * ز دادآفرين توبهاش خواستم ، كه هرگه كه باز آيد از خوى زشت ، * به عيشى رسد جاودان در بهشت همين پنج روز است عيش مدام ، * به ترك ( 1 ) اندرش عيشهاى مدام حديثى كه مرد سخنساز گفت ، * كسى ز آن ميان با ملك باز گفت ز وجد ، آب در چشمش آمد چو ميغ * بباريد بر چهره ، سيل دريغ به نيران ( 2 ) شوق اندرونش بسوخت * حيا ( 3 ) ديده بر پشت پايش بدوخت بر نيك محضر فرستاد كس * در توبه كوبان : كه فريادرس ( 4 ) قدم رنجه فرماى تا سر نهم * سر جهل و ناراستى برنهم دو رويه ( 5 ) ستادند بر در سپاه * سخنپرور آمد در ايوان شاه شكر ديد و عناب و شمع و شراب * ده از نعمت آباد و مردم خراب يكى غايب از خود يكى نيم مست * يكى شعرگويان صراحى ( 6 ) به دست ز سويى برآورده مطرب خروش * ز ديگر سو آواز ساقى : كه نوش ( 7 ) . . . . . . . . . .