محمد خزائلى

247

شرح بوستان ( فارسى )

چنان ماند قاضى به جورش اسير * كه گفت : ان هذا اليوم ( 1 ) عسير به دندان گزيد از تعجب يدين ( 2 ) * بماندش در او ديده چون فرقدين ( 3 ) وز آنجا جوان ، روى همت بتافت * برون رفت و بازش نشان كس نيافت غريو از پيش رفت و هر سو دويد : * كه مردى بدين نعت و صورت كه ديد ؟ يكى گفت ازين نوع شيرين نفس * در اين شهر سعدى شناسيم و بس بر آن صد هزار آفرين كاين بگفت * حق تلخ ( 4 ) بين تا چه شيرين بگفت حكايت ( 7 ) [ يكى پادشه‌زاده در گنجه بود . . . . ] يكى پادشه‌زاده در گنجه ( 5 ) بود * كه دور ( 6 ) از تو ، ناپاك و سرپنجه بود به مسجد درآمد سرايان ( 7 ) و مست ، * مى اندر سر و ساتكينى ( 8 ) به دست به مقصوره در پارسايى مقيم * زبانى دل‌آويز و قلبى ( 9 ) سليم ،