محمد خزائلى
227
شرح بوستان ( فارسى )
حكايت ( 16 ) [ مگر ديده باشى كه در باغ و راغ . . . . ] مگر ديده باشى كه در باغ و راغ ( 1 ) ، * بتابد به شب كرمكى چون چراغ يكى گفتش : اى كرمك شبفروز ، * چه بودت كه بيرون نيايى به روز ؟ ببين كاتشى كرمك خاكزاد ، * جواب از سر روشنايى چه داد : كه من روز و شب جز به صحرا نيم ، * ولى پيش خورشيد پيدا نيم حكايت ( 17 ) [ ثنا گفت بر سعد زنگى كسى . . . . ] ثنا گفت بر سعد زنگى ( 2 ) كسى ، * كه بر تربتش باد رحمت بسى درم داد و تشريف ( 3 ) و بنواختش * به مقدار خود منزلت ساختش چو « اللّه ( 4 ) بس » ديد بر نقش زر ، * بشوريد و بركند خلعت زبر ز سوزش چنان شعله در جان گرفت ، * كه برجست و راه بيان گرفت يكى گفتش از همنشينان دشت : * چه ديدى كه حالت دگرگونه گشت ؟ تو اول زمين بوسه دادى به جاى ، * نبايستى آخر زدن پشت پاى بخنديد : كاول ز بيم و اميد ، * همى لرزه بر تن فتادم چو بيد به آخر ز تمكين « اللّه بس » * نه چيزم به چشم اندر آمد نه كس حكايت ( 18 ) [ به شهرى در از شام غوغا فتاد . . . . ] به شهرى در از شام غوغا فتاد * گرفتند پيرى مبارك نهاد هنوز آن حديثم به گوش اندر است * چو قيدش نهادند بر پاى و دست ،