محمد خزائلى
228
شرح بوستان ( فارسى )
كه گفت ار ( 1 ) نه سلطان اشارت كند ، * كرا زهره باشد كه غارت كند ؟ ببايد چنين دشمنى دوست داشت ، * كه ميدانمش دوست بر من گماشت اگر عز و جاه است و گر ذل و قيد * من از حق شناسم ، نه از عمرو و زيد ز علت مدار ، اى خردمند بيم ، * چو داروى تلخت فرستد حكيم بخور هرچه آيد ز دست حبيب * نه بيمار داناتر است از طبيب حكايت ( 19 ) [ يكى را چو من دل به دست كسى . . . . ] يكى را چو من دل به دست كسى ، * گرو بود و ميبرد خوارى بسى پس از هوشمندى و فرزانگى ، * به دف ( 2 ) برزدندش به ديوانگى ز دشمن جفا بردى از بهر دوست * كه ترياك اكبر بود زهر دوست قفا خوردى از دست ياران خويش * چو مسمار ( 3 ) ، پيشانى آورده پيش خيالش چنان ( 4 ) بر سر آشوب كرد ، * كه بام دماغش لگدكوب كرد نبودش ز تشنيع ( 5 ) ياران خبر ، * كه غرقه ( 6 ) ندارد ز باران اثر كرا پاى خاطر برآمد به سنگ ، * نينديشد از شيشهء نام و ننگ