محمد خزائلى
216
شرح بوستان ( فارسى )
درين مجلس آن كس به كامى رسيد ، * كه ( 1 ) در دور آخر به جامى رسيد حكايت ( 5 ) [ چنين نقل دارم ز مردان راه . . . . ] چنين نقل دارم ز مردان راه ، * فقيران منعم گدايان شاه ، كه پيرى به دريوزه شد بامداد ، * در مسجدى ديد و آواز داد يكى گفتش : اين خانهء خلق نيست * كه چيزى دهندت ، به شوخى ( 2 ) مايست به دو گفت : كاين خانهء كيست پس ، * كه بخشايشش نيست بر حال كس ؟ بگفتا خموش ، اين چه لفظ خطاست * خداوند خانه ، خداوند ماست نگه كرد قنديل ( 3 ) و محراب ديد * بسوز از جگر نعرهيى بركشيد : كه حيف است از اينجا فراتر شدن * دريغ است محروم از اين در شدن نرفتم به محرومى از هيچ كوى ، * چرا از در حق شوم ، زرد روى ؟ هم اينجا كنم دست خواهش دراز ، * كه دانم نگردم تهىدست باز شنيدم كه سالى مجاور نشست ، * چو فرياد خواهان برآورده دست شبى پاى عمرش فروشد به گل ، * طپيدن گرفت از ضعيفيش دل سحر برد شخصى چراغش به سر ، * رمق ديد ازو چون چراغ سحر همى گفت غلغلكنان از فرح : * « فمن ( 4 ) دق باب الكريم انفتح » طلبكار بايد صبور و حمول ( 5 ) * كه نشنيدهام كيمياگر ملول چه زرها به خاك سيه در كنند * كه باشد كه روزى مسى زر كنند