محمد خزائلى

217

شرح بوستان ( فارسى )

زر از بهر چيزى خريدن نكوست ، * چه خواهى ( 1 ) خريدن به از ناز دوست ؟ گر از ( 2 ) دلبرى دل به تنگ آيدت ، * دل غمگسارى به چنگ آيدت مبر تلخ عيشى ز روى ترش * به آب دگر آتشش باز كش ولى گر به خوبى ندارد نظير ، * به اندك دل‌آزار ، تركش مگير توان از كسى دل بپرداختن ، * كه دانى كه بىاو توان ساختن حكايت ( 6 ) [ شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت . . . . ] شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت * سحر دست حاجت به حق برفراشت يكى هاتف انداخت در گوش پير : * كه بيحاصلى ، رو سر خويش گير برين در ، دعاى تو مقبول نيست * به خوارى ( 3 ) برو يا بزارى بايست شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت * مريدى ز حالش خبر يافت ، گفت : چو ديدى كز آن روى بستست در ، * به بيحاصلى سعى چندين مبر به ديباچه بر ، اشك ياقوت فام ، * به حسرت بباريد و گفت : اى همام ، به نوميدى آنگه بگرديدمى ، * ازين ره كه راهى دگر ديدمى ، مپندار گر وى عنان برشكست ، * كه من باز دارم ز فتراك ، دست چو خواهنده محروم گشت از درى ، * چه غم ! گر شناسد در ديگرى شنيدم كه را هم درين كوى نيست ، * ولى هيچ راه دگر روى نيست درين بود سر بر زمين فدا ، * كه گفتند در گوش جانش ندا :