محمد خزائلى
215
شرح بوستان ( فارسى )
گرت بار ديگر ببينم به تيغ ، * چو دشمن ببرم سرت بيدريغ كسى گفتش : اكنون سر خويش گير ، * از اين سهلتر مطلبى پيش گير نپندارم اين كام حاصل كنى ، * مبادا كه جان در سر دل كنى چو مفتون صادق ملامت شنيد ، * به درد از درون نالهيى بركشيد ( 1 ) : كه بگذار تا زخم تيغ هلاك ، * بغلتاندم لاشه در خون و خاك مگر پيش دشمن بگويند و دوست : * كه اين كشتهء دست و شمشير اوست نمىبينم از خاك كويش گريز ، * به بيداد ، گو : آبرويم بريز مرا توبه فرمايى اى خودپرست ! * ترا توبه زين گفتن اولىتر است ببخشاى بر من كه هرچ او كند ، * وگر قصد خون است ، نيكو كند بسوزاندم هر شبى آتشش * سحر زنده گردم به بوى خوشش اگر ميرم امروز در كوى دوست ، * قيامت زنم خيمه پهلوى دوست مده تا توانى درين جنگ پشت ، * كه زنده است سعدى كه عشقش بكشت يكى تشنه ميگفت و جان ميسپرد ، * خنك نيكمردى كه در آب مرد به دو گفت نابالغى : كاى عجب ! * چو مردى ( 2 ) ، چه سيراب ، چه خشك لب بگفتا نه آخر دهان تر ( 3 ) كنم * كه تا جان شيرينش در سر كنم ؟ فتد تشنه در آبدان عميق ، * كه داند كه سيراب ميرد غريق اگر عاشقى ، دامن او بگير * وگر گويدت : جان بده ، گو : بگير بهشت تنآسايى آنگه خرى ، * كه بر دوزخ نيستى بگذرى دل تخمكاران بود رنجكش * چو خرمن برآيد بخسبند خوش . . . . . . . . . .