محمد خزائلى
155
شرح بوستان ( فارسى )
كه گردد درونش به كين تو ريش ، * چو ياد آيدش مهر پيوند خويش بدانديش ( 1 ) را لفظ شيرين مبين * كه ممكن بود زهر در انگبين كسى ( 2 ) جان از آسيب دشمن ببرد ، * كه مر دوستان را به دشمن شمرد نگهدارد آن شوخ ( 3 ) در كيسه در ، * كه بيند همه خلق را كيسه بر سپاهى كه عاصى شود بر امير ، * ورا تا توانى به خدمت مگير ندانست سالار خود را سپاس * ترا هم نداند ، ز غدرش هراس ( 4 ) به سوگند ( 5 ) و عهد ، استوارش مدار ، * نگهبان پنهان برو برگمار نوآموز ( 6 ) را ريسمان كن دراز ، * نه بگسل كه ديگر نبينيش باز چو اقليم ( 7 ) دشمن به جنگ و حصار ، * گرفتى به زندانيانش سپار . . . . . . . . . .