محمد خزائلى
139
شرح بوستان ( فارسى )
به چهر آفتابى ، به تن گلبنى * به عقل خردمند ، بازى كنى به خون عزيزان فروبرده چنگ * سرانگشتها كرده عناب رنگ ( 1 ) بر ابروى عابد فريبش خضاب ، * چو قوس قزح ( 2 ) بود بر آفتاب شب خلوت ، آن لعبت حورزاد ، * مگر تن در آغوش مأمون نداد گرفت آتش خشم در وى عظيم * سرش خواست كردن چو جوزا ( 3 ) دو نيم به گفتا : سر اينك به شمشير تيز ، * بينداز و با من مكن خفت و خيز ( 4 ) بگفت : از چه بر دل گزند آمدت ! * چه خصلت ز من ناپسند آمدت ؟ به گفت : ار كشى ور شكافى سرم ، * ز بوى دهانت به رنج اندرم كشد تير پيكار و تيغ ستم ( 5 ) ، * به يكبار و بوى دهن دم به دم . . . . . . . . . .