محمد خزائلى

115

شرح بوستان ( فارسى )

چو گفتند نيكان بدان نيكمرد ، * تو بر خور كه بيدادگر برنخورد ، گمانش خطا بود و تدبير ، سست ، * كه در عدل بود ( 1 ) آنچه در ظلم جست يكى بر سر شاخ ، بن ميبريد ، * خداوند بستان نگه كرد و ديد ، بگفتا : كه اين مرد ، بد مىكند ، * نه با من كه با نفس خود مىكند نصيحت بجايست اگر بشنوى ، * ضعيفان ميفكن به كتف قوى ، كه فردا به داور بود خسروى ( 2 ) ، * گدايى كه پيشت نيرزد جوى چو خواهى كه فردا بود مهترى ، * مكن دشمن خويشتن كهترى ( 3 ) كه چون بگذرد بر تو اين سلطنت ، * بگيرد به قهر آن گدا دامنت مكن ، پنجه از ناتوانان بدار ، * كه گر بفكنندت ، شوى شرمسار كه زشت است در چشم آزادگان ، * بيفتادن از دست افتادگان بزرگان روشندل نيكبخت ، * به فرزانگى تاج بردند و تخت به دنبالهء راستان ، كج مرو * وگر راست خواهى ، ز سعدى شنو مگو : جاهى ( 4 ) از سلطنت بيش نيست ، * كه ايمن‌تر از ملك درويش نيست سبكبار مردم سبكتر روند * حق اينست و صاحبدلان بشنوند تهيدست ، تشويش ( 5 ) نانى خورد * جهانبان به قدر جهانى خورد . . . . . . . . . .