بديع الزمان فروزانفر
828
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
تا غم بسوى غم رود خرم سوى خرم رود * تا گل بسوى گل رود تا دل بر آيد بر سما اين دانهاى نازنين محبوس مانده در زمين * در گوش يك باران خوش موقوف يك باد صبا تا كار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود * پا بود اكنون سر شود ، كه بود اكنون كهربا همان مأخذ ، ب 126 ببعد هر كجا تخمى بكارى آن برويد عاقبت * بر نرويد هيچ از شه دانهى احسان چرا همان مأخذ ، ب 1612 دانهى بىچاره بودم زير خاك * دانه را دردانه كردى عاقبت دانهى را باغ و بستان ساختى * خاك را كاشانه كردى عاقبت همان مأخذ ، ب 4999 ، 4500 اين تمثيل كه نمودار ايمان قاطع مولانا به بعثت و حشر است نظاير بسيار دارد كه بجاى خود ذكر خواهيم كرد . اين درختانند همچون خاكيان * دستها بر كردهاند از خاكدان سوى خلقان صد اشارت مىكنند * و آن كه گوش استش عبارت مىكنند با زبان سبز و با دست دراز * از ضمير خاك مىگويند راز همچو بطان سر فرو برده به آب * گشته طاوسان و بوده چون غراب در زمستانشان اگر محبوس كرد * آن غرابان را خدا طاوس كرد در زمستانشان اگر چه داد مرگ * زنده شان كرد از بهار و داد برگ