بديع الزمان فروزانفر
817
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
شكر ، شكر نيست ، اين استدلال مبتنى است بر گفتهى حكما كه : سلب شىء از نفس محال است - فى المثل نمىتوان گفت كه : گندم گندم نيست - زيرا اين نفى و سلب نامفهوم قضيه كه « گندم » را در آن ، موضوع حكم قرار دادهايم تناقض دارد و از شكل قضيه ، بطلان سلب به ثبوت مىرسد . ولى تا سالك در مقام تلوين است و حال ، ملك وى نشده و در تصرف او نيامده بناچار احوال گوناگون بر قلبش ، بتعاقب وارد مىگردد و محكوم خوشى و ناخوشى و قبض و بسط است و بدان كس ماند كه دهان خود را به شكر شيرين مىسازد كه شيرينى كامش موقوف مزيدن شكر است . عاشق از خود چون غذا يابد رحيق * عقل آن جا گم شود گم اى رفيق عقل جزوى عشق را منكر بود * گر چه بنمايد كه صاحب سر بود زيرك و داناست اما نيست نيست * تا فرشته لا نشد اهريمنى است او به قول و فعل يار ما بود * چون به حكم حال آيى لا بود لا بود چون او نشد از هست نيست * چون كه طوعا لا نشد كرها بسى است رحيق : بادهى ناب و صافى ، بهترين شراب . نيست : معدوم ، در حال وصفى و نيز فعل منفى است ، در بيت ( 1983 ) نخست بمعنى اول و دوم بار بمعنى ثانى آمده است . مقصود آنست كه كمال حال عاشق چنانست كه عقل از ادراك آن باز مىماند زيرا عشق مانند امور عاطفى و وجدانى ، در حيطهى تحليل و تجزيهى ذهنى در نمىآيد و بنا بر اين عقل آن را نمىتواند ادراك كند و ازين سبب عشق و احوال عاشقانه را منكر است و عشق را از جنس امراض عصبى و جنون مىپندارد چنان كه حكما و اطبا معتقد بودهاند و ما در شرح مثنوى شريف ( ج 1 ، ذيل : ب 110 ) اقوال آنها را نقل كردهايم ولى از آن جا كه عقل معانى را ادراك مىكند