بديع الزمان فروزانفر

818

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

گاهى هم به نظر بعضى ، راز دان و صاحب سر مىآيد آن گاه باشارت مىگويد كه شرط ادراك عشق و آثار شگرف آن از سر هستى خود برخاستن و در معشوق فانى شدن است و عقل بدين حالت نرسيده و مانند ابليس است كه چون خويشتن بينى كرد از درجه‌ى فرشتگى بپاى شيب ديوى و اهريمنى افتاد . آرى عقل در گفتار و كردار بيرونى يار و مددكار ماست ولى او بعالم حال راه ندارد و نسبت به دل و احوال قلبى هيچ و معدوم است اما نيستى او بمعنى موت اختيارى نيست كه نردبان بقا و جاويد زيستن است زيرا موت طبيعى كه بدون اراده روى مىدهد هر زنده‌اى را شامل و حكمى عام است و چون اراده و طلب در آن دخيل نيست بناچار موجب كمال نفس نيز نمىشود . جان كمال است و نداى او كمال * مصطفى گويان ارحنا يا بلال اى بلال افراز بانگ سلسلت * ز آن دمى كاندر دميدم در دلت ز آن دمى كادم از آن مدهوش گشت * هوش اهل آسمان بىهوش گشت مصطفى بىخويش شد ز آن خوب صوت * شد نمازش از شب تعريس فوت سر از آن خواب مبارك بر نداشت * تا نماز صبحدم آمد به چاشت در شب تعريس پيش آن عروس * يافت جان پاك ايشان دستبوس عشق و جان هر دو نهانند و ستير * گر عروسش خوانده‌ام عيبى مگير ارحنا يا بلال : ( اى بلال ما را ببانگ نماز آسايش بده ) حديث نبوى است ، احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 21 . بلال به رباح ، موذن و خزانه دار بيت المال حضرت رسول ( ص ) از اهل حبشه ولى در مكه متولد شده بود ، او بنده‌ى أمية بن خلف بود و ابو بكر او را خريد و آزاد كرد ، بت پرستان قريش از او خواستند كه از اسلام بر گردد و بتان را بستايد ، بلال بر ايمان خود ثابت ماند و پيوسته « احد احد »