بديع الزمان فروزانفر
762
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
بعقيدهء مولانا آن چه از حق مىرسد خير است ، شرّ امرى است نسبى بدين معنى كه حكم خدايى بحسب نظام كلّى آفرينش ، خير محض است امّا نسبت بمخلوق ، ممكن است كه متضمّن شرّ و ضرر فرض شود ، اين از آن جا پديد مىآيد كه ما امور را نسبت به خود مىسنجيم ، پس شرّ زادهء قياس انسانى است ، گذشته از آن كه شرّ و بد مطلق وجود ندارد و آن چه نسبت بما شرّ است ، نسبت به اكثر ، يا ديگر كس خير است و اگر خوب توجّهء كنيم خواهيم ديد كه خير غالب است و اكثريّت دارد و شرّ قليل نسبت بخير كثير در حساب نمىآيد مثل اينكه چوب را در شاخ نبات تعبيه مىكنند و به قيمت نبات مىفروشند ، پس اين نكته يعنى تحمّل و قبول زيان اندك براى كسب سود بيشتر ، ارتكازى و فطرى بشر است ، مولانا چوب و نبات را بجسم و جان ، مثال مىزند از آن جهت كه اساس انسانيّت ، روح است و اگر جسم و بدن ، مطلوبيّتى دارد بواسطهء معانى و اوصافى است كه از پرتو جان در جسم حاصل مىگردد ظاهراً بدليل آن كه پس از مرگ ، بدن هنوز بر جاست و مردم از آن نفرت مىكنند و به خاك مىسپارند ، تسرّى احكام جان به تن اين مطلب را پيش مىآورد كه گاهى بر اثر رياضت و تهذيب اخلاق ، انسان بكلّى تبديل مىيابد بدين معنى كه جسم به تمام و كمال مسخّر روح الهى مىشود ، شهوت مىميرد ، خود خواهى زوال مىپذيرد ، حرص و آز و هر صفت زشت ديگر روى در عدم مىكشد ، اين چنين جسمى حكم جان گرفته است ، صوفيان بدين سبب گفتهاند كه جسم پاكان عين جان است چنان كه جان دشمنان آنها مغلوب احكام جسم است ، براى اثبات اين گفته بدليل فقهى متوسّل مىشود ، فقها مىگويند كه استحاله ، منشأ تغيير حكم است يعنى هر گاه اوصاف چيزى متغيّر شود بدان حد كه عُرفاً عنوان آن تغيير كند ، احكام آن نيز به تبعيّت عنوان ، تغيير مىيابد مثل آن كه سركه تلخ شود و مستى دهد و يا شراب ترش گردد و بيش سكر نياورد ، درين حالت