بديع الزمان فروزانفر
763
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
عنوان بدل مىشود و نه آن را سركه و نه اين را شراب مىنامند پس آن چه حلال و پاك بود حرام و نجس مىگردد و بالعكس . همچنين است خر مردهاى كه در نمكزار افتد و بنمك مستحيل شود كه بمذهب ابو حنيفه پاك است و بمذهب شافعى ناپاك ولى مولانا حنفى مذهب بوده و باشارت ، فتواى ابو حنيفه را مستند قرار داده است . استحالهء جسم را بر امكان استحالهء روح و تغيير اوصاف آن ، دليل مىگيرد ، از ذكر ( نمك ) استفاده مىكند و بحديث : كانَ يوسفُ حَسَناً وَ لكِنَّنى امْلَحُ . توسّل مىجويد ، پيمبر ( ص ) خود را با نمكتر از يوسف خوانده است و اضافه مىكنيم كه اصحاب خويش را « مِلْحُ الْانامِ » خوانده است ، نظير آن چه عيسى بحواريان گفت : شماييد نمك زمين . انجيل ( دياتسرن ، طهران ، ص 41 ) نمك جسم را مستحيل و پليد را پاك مىسازد پس نمك محمّدى ازين حكم بر كنار نيست ، آن نمك ، نيز ارواح را از پليدى مىرهاند و اين ميراثى است كه محمّديان از وى يافتهاند و همچنان اكسير وجودشان ، مايهء تكميل جانهاى كمال نايافته و ناقص است ، بدين تمهيد مولانا بسر سخن يعنى دوام ظهور اوليا باز مىگردد . آن گاه بمناسبتى به وصف جان مىپردازد و مىگويد كه جان از جهت منزّه است زيرا پس و پيش و راست و چپ ، صفت چيزى است كه نهايتى براى آن تصوّر مىشود مانند جسم كه داراى ابعاد است ولى جان از عالم امر و مجرّد است و نهايت نمىپذيرد و بر اين قياس ، بند هيچ صفتى هم نيست بلكه به اقتضاى تجرّد و سعهء وجود ، اوصاف بىكران دارد بنا بر اين ، حقيقت ما اين وجود محدود بغم و شادى يا هر حالتى كه شَوْب جسمانيّت دارد ، نتواند بود . بدنبال وصف جان ، فيض ربّانى يا ظهور اوليا را به باران تشبيه مىكند و آن را « بارانِ ربّ » مىخواند اين باران ، زمين دلها را تازگى مىدهد ولى محسوس نيست امّا چگونه ممكن است باران محسوس نباشد ، فكرى است كه ظاهر بينان