بديع الزمان فروزانفر

761

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

مردم در پى آن نمىروند . مولانا مىگويد عقل جزوى از ادراك اين حال عاجز است براى آن كه مانند لذّات مادّى از قبيل آرزو خواهى و شهوت و يا جاه طلبى نيست كه عقل جزوى آنها را ادراك مىكند و بطلب بر مىخيزد ، عقل جزوى منكر عشق و خوشيهاى عشق است براى آن كه عشق ، تحليل و تجزيه نمىپذيرد تا عقل جزوى آن را بفهمد ، آرى عقل معانى را ادراك مىكند و ما تصوّر مىكنيم كه به اسرار پى مىبرد ولى چنين نيست ، شرط ادراك عشق ، فانى شدن و از خود برخاستن است ، عقل خويشتن بين است و منفعت و ضرر را با هم مىسنجد و از اين رو از خود خواهى جدا نيست و عاشق بايد جان‌باز و فدا كار باشد . بار ديگر به وصف جان باز مىگردد و مىگويد جان كمال است و بسوى كمال مىخواند بدين دليل پيمبر ( ص ) از بانگ نماز لذّت مىبرد و « ارِحْنا يا بِلالُ » مىگفت ، اين مقايسه‌اى است ميانهء « كَلِّمينى يا حُمَيْرا » كه ناشى از عُلْقهء جسمانى بود و اين جملهء اخير كه منشأ آن ، ميل جان بعوالم روحانى است . مولانا مىانديشد كه شايد كسى بگويد اگر اين ميل در وجود پيمبر ( ص ) قوى بود چرا در شبى كه از سفر باز مىگشت نماز از وى فوت شد ، مولانا جواب مىانگيزد كه آن خواب غفلت نبود بلكه حالت بىخودى و سُكْرى بود كه از اتّصال بعالم جان بر وى دست داد ، بخاطر داشته باشيد كه در وقت بىخويشى و مستى درون ، بعقيدهء صوفيان ، احكام ظاهر ساقط مىشود و رعايت آنها مشروط به صحو و هشيارى است . گفتيم كه در ضمن بيان اين معانى ، خاطر حسام الدّين و يا ديگر ياران مولانا بامور مادّى متوجّه شده بود اكنون مىگويد من بسبب ملولى ياران خاموش مىماندم ولى آنها تقاضا مىكنند كه رشتهء بيان اسرار را بدست گير و بر ملولى ما عيب مگير ، لفظ عيب ، مولانا را بطرح مسئلهء ( دخول شرّ در قضاء الهى ) مىكشاند ، مسأله‌اى كه حكماى اسلام و متكلّمان در توجيه آن بسيار سخن گفته‌اند .