بديع الزمان فروزانفر
858
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
واسطه در ميان نيست بر خلاف گفتهى حكما كه اين پيوند را طولى و غير مستقيم مىپندارند و بقاعدهى امكان اشرف و اصل ربط حادث به قديم ، عقول و نفوس را واسطهى فيض و ميانجى اين ارتباط مىانگارند ، همچنان هر موجودى بحسب افتقار و نيازمندى امكانى ، به حق تعالى رابطهاى دارد و دوام وجود خويش را ازين رو جويا و خواهان است ، اين نيازمندى را هر انسانى در ضمير خود احساس مىكند ، موجودات ديگر نيز در مرتبه و بحسب توانش خود ، اين افتقار را در مىيابند و بدين سبب خواهان بقا و گريزان از فنا هستند ، كلام حق تعالى معنى وسيع دارد ، و بحسب مراتب وجود ، متفاوت است و گاه در صورت الفاظ است و گاهى نيز از صوت و لفظ مجرد است ، حق تعالى به گوش هر موجودى رازى مىگويد و آن را بسوى كمال خود مىكشاند ، عالم وجود اين راز را دريافته است و بدين سبب ، ذرات عالم مست اشتياقاند و از نقص بسوى كمال مىشتابند ، اگر آن ارتباط بر خيزد تركيب جهان از هم مىگسلد ، حق تعالى بدين معنى قيوم است زيرا وجود اشيا قائم و پايدار به ارتباط اوست با اشيا ، كوشش و جهشى كه در جهان محسوس و معقول است اثر آن رازى است كه از پيوند خود با آفريدگار خويش و مبدا و منبع كمال ، حس مىكند پس نداى آن سخن گوى نطق آموز را هر يك از موجودات ، مناسب توان خود در مىيابند و فهم آن ، مخصوص بشر نيست بلكه چوب و سنگ نيز آن را به گوش هوش مىشنوند . توجيه ديگر را در ضمن ابيات واپسين خواهيم گفت . هر دمى از وى همىآيد الست * جوهر و اعراض مىگردند هست گر نمىآيد بلى ز يشان ولى * آمدنشان از عدم باشد بلى ز آن چه گفتم من ز فهم سنگ و چوب * در بيانش قصهاى هش دار خوب الست : منقول است از جملهى عربى ( الست ) يعنى آيا نيستم كه پارسيان