بديع الزمان فروزانفر

348

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

بىصورت يعنى مجرّد پديد مىآيد و مانند سخن ( بمعنى صورت ذهنى يا خارجى كلام ) از انديشه و فكر مىزايد ، فكر ، محسوس نيست و مكان آن را ما نمىدانيم ولى همين فكر است كه در مقام تنزّل به صورت سخن جلوه‌گر مىشود و ما از لطافت سخن و نحوهء تجرّد آن ، پى توانيم برد كه مبدأ آن نيز بصفت تجرّد موصوف است زيرا ميان علّت و معلول بايد مناسبت وجود داشته باشد ، اين صورت كه سخن است از انديشه مىزايد و باز صورت كلامى را خواه ذهنى يا صَوْتى ، رها مىكند و از راه گوش بمعدن انديشه باز مىگردد . از اينجا مولانا ، نتيجه مىگيرد كه انسان نيز حقيقتى است سيّال كه هر لحظه مرگى و رجعتى بحيات يا به حق دارد ، اين نكته را باز به صورت كلّىتر ، از تجدّد اجزاء عالم تقرير مىفرمايد ، اين عقيده يا ناظر است بمسألهء حركت جوهرى كه بعضى از حكماء پيشين معتقد بوده‌اند و صدر الدّين شيرازى آن را بكرسى نشانده است و يا عقيدهء اشعريان كه جسم مركّب از اعراض است و دائم در تغيّر و تبدّل است ، نظرى كه صوفيان آن را به تعاقب احكام اسماء و صفات الهى از قهر و لطف و جلال و جمال توجيه كرده‌اند . جهان به نظر مولانا حقيقت ثابتى ندارد بلكه هر نَفَس نو مىشود ، حيات و عمر نيز مانند آب جوى نو بنو مىرسد ولى سرعت تبدّل بشدّتى است كه ما آن را مستمرّ و پايدار تصوّر مىكنيم مانند شعلهء جوّاله و يا آتش گردان كه نقطه است و از سرعت حركتِ دست به شكل دائره در نظر متمثّل مىگردد . اكنون بنگريد كه مولانا چگونه اين مباحث دقيق را كه با پيچ و خمهاى بسيار و انواع تعقيد و الفاظ غريب در كتب اهل حكمت و صوفيانى از قبيل ابن عربى و صدر الدّين قونوى و عبد الرزّاق كاشى ذكر مىشود با كمال سادگى و روشنى و مانند مسائل عادى و پيش پا افتاده در بيان مىآورد و از مطلبى بمطلب ديگر منتقل مىشود و مناسبت ميان آنها را بدقّت تمام حفظ مىكند چنان كه