بديع الزمان فروزانفر
347
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
تا از معرفت خالى است از دعوى پُر است و چون بكمال معرفت رسيد و ظرف استعدادش لبريز گشت به حكم « مَنْ عَرَفَ اللَّهَ كَلَّ لِسانُهُ » بدرياى حيرت فرو مىرود و زبان از ادّعاى معرفت مىبندد ، نيز عقل پنهانست و عالم مانند موج كه تعيّن آبست ، ظهور اوست و نسبتش بدرياى عقل از حيث مقدار چون نم است نسبت به يم ، خفاء عقل به اقتضاى بىكرانى اوست و از اين رو هر چه انسان مىكوشد و وسيله مىانگيزد تا او را بشناسد ، عقل جلوهء ديگر مىكند و آن وسيله را كه بناچار محدود بحدّى معيّن است از اعتبار مىاندازد و بدين سبب انسان از وجود عقل ، گاه غافل مىشود و با آن كه آثار و افعال عقل را در درون و بيرون مىنگرد ، در هستى وى حيران مىماند و او را نابوده مىانگارد ، مانند حيرت زدهاى كه بر اسبى سوار است و اسب او را از سويى بسويى مىبرد و او پندارد كه اسب خود را گم كرده است و از هر كسى نشان اسب را مىپرسد . آن گاه مولانا مىگويد كه سبب خفاء عقل يا روح فرط پيدايى و نزديكى اوست ، اين نكتهاى است كه حاجت بتوضيح دارد از اين رو مسئلهء روشنى و رنگ را بمثال مىآورد كه تا نور نباشد رنگ يا ديده نمىشود يا وجود ندارد چنان كه در تاريكى شب رنگها بحسّ در نمىآيد پس تاريكى شب دليل ماست بر اينكه نور شرط ديد يا بودِ رنگ است مثل اينكه غم بوسيلهء شادى و سرور بواسطهء غم پديد مىآيد بنا بر اين ، ما هر چيز را بضدّ آن باز مىشناسيم و چيزى كه ضدّ ندارد بشناخت آن راه نمىبريم و خدا از داشتن ضدّ منزّه است بدين جهت به چشم درنمىآيد و ادراك ما بكنه ذاتش نمىرسد . ليكن اگر چه معنى عالَم يا ذات حق از ديد و ادراك ما در حجاب عزّت است و هم او مبدأ و منشأ صورت و همه تعيّنات است ، اين مطلبى است كه حكما آن را بعنوان « صدور كثير از واحد » و « ربط حادث به قديم » عنوان مىكنند ، مولانا بجاى آن بحثها و استدلالهاى بىپر و پا ، اين مطلب را بمثالى روشن مىكند ، در تعبير او ، صورت يا مادّه از