بديع الزمان فروزانفر
346
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
را در بارهء سخن و صنايع ادبى بتعريض بيان كند بدين گونه : پوست ، گفتههاى رنگ رنگ و آراسته بصنعت است كه چون آرايشى كه از باد بر روى آب پديد مىآيد و در شعر به زره مانندش مىكنند ، پايدار نمىماند و از خلعت بقا و دوام عارى است ، لفظ ، پوستى است كه بر روى معنى مىكشند و يا لفظ ، نقش و نگار ، و معنى مانند جان است ، بادام و پسته و نظاير آن اگر مغز دارد از شكستن و دور افكندن پوست ، حقيقت خود را نشان مىدهد و پوست رها كردن براى آن ، زيانى ندارد ولى پسته و بادام بىمغز بپوستى عيب پوش ، نيازمند است همچنين سخن كه از معنى بهرهور است بزيور و صنعت لفظى حاجت ندارد و صنعت سازى آن جا به كار مىآيد كه گوينده را دست از معنى تهى است و مىخواهد تا از راه صنعت و تكلّفات لفظى عيب سخن خويش را بپوشاند . محرّك اين گونه سخن ، هواى نفس و غرض فردى است و نتيجهء آن گمراهى شنونده و خواننده و ضايع كردن عمر است و بدين سبب چون نقشى است كه بر آب زنند ، بر خلاف كلام اوليا و مردان حقيقت بين كه خدمتگزار انسانيّتاند و در گفتار خود مصلحت عام را منظور دارند و از مصلحت فردى چشم مىپوشند كه چون منظورشان كلّى است مانند امور كلّى پايدار مىماند و نقش الهى است كه دست روزگار آن را نتواند سترد ، اين نكته را مولانا بمثالى از بقاى نام حضرت رسول اكرم ( ص ) و زوال نام امرا و ارباب قدرتِ ظاهرى ، روشن مىسازد زيرا بعقيدهء وى حقيقت محمّدى جامع همه مراتب كمال است . خرگوش پس از درنگى ديرباز ، بسوى شير مىرود تا تدبير و نقشهء خود را به كار بندد ، گفتيم كه خرگوش نمودار خردمندى و هوشيارى است ، بدين مناسبت مولانا به وصف عقل متوجّه مىشود ، عقل دريايى است بىكران كه صورت آدمى بر روى آن چون كاسهء حباب يا كاسهء معمولى بهر سو مىدود و