بديع الزمان فروزانفر
444
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
نسبت مىدهد و آن را مستفاد مىداند از آيهى شريفهى : وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ . ( النمل ، آيهى 88 ) بيان السعادة ، طبع ايران ، ج 2 ، ص 105 . [ رسيدن خرگوش به شير و خشم شير بر وى ] كز شكسته آمدن تهمت بود * وز دليرى دفع هر ريبت بود شكسته آمدن : مجازا ، ترسان و با حال نگرانى بجايى رفتن . [ عذر گفتن خرگوش ] مرغ بىوقتى سرت بايد بريد * عذر احمق را نمىشايد شنيد عذر احمق بدتر از جرمش بود * عذر نادان زهر هر دانش بود مرغ بىوقت . نظير : مرغ بىهنگام . جع : ذيل ب 943 . عذر احمق بتر از جرمش بود . نظير : عذر بدتر از گناه . خاص از بهر زكات جاه خود * گمرهى را تو مران از راه خود زكات جاه : حقوقى كه اداء آن بر ارباب قدرت و بزرگان لازم مىگردد مانند رعايت احوال ضعفا و داد ورزيدن و سخن مظلومان شنيدن . اين تعبير متخذ است از حديث : زكاه الجاه اغاثه اللهفان . احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 210 ، مولانا آن را باز هم به كار برده است ، مثنوى ، ج 6 ، ب 2691 . گفت دارم من كرم بر جاى او * جامهى هر كس برم بالاى او بر جاى او : بكنايت : در محل استحقاق . جامهى كسى را به بالاى او بريدن : بكنايت ، كارى به اندازه و شايستهى كسى كردن .