بديع الزمان فروزانفر
445
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
گفتمش ما بندهى شاهنشهيم * خواجه تاشان كه آن درگهيم خواجه تاش : تعبيرى است مركب از « خواجه » ( فارسى ) و « تاش » پسوند تركى كه مفيد معنى شركت است و « خواجه تاش » كسى است كه خداوند و مالك او و بندهى ى ديگر يك تن باشد . نظير : خيلتاش : دو تن كه با هم در يك خيل و دستهاى از سپاه باشند . گفت همره را گرو نه پيش من * ور نه قربانى تو اندر كيش من قربان بمعنى قربانى و حيوانى كه آن را براى تقرب به خدا سر ببرند و كيش مرادف مذهب است و ايهامى دارد بمعنى ديگر قربان كه كمان دان است ( جعبهاى كه كمان را در آن نهاده و از پشت مىآويختهاند ) و معنى ديگر كيش كه تركش باشد ( كيسهى چرمين كه تيرها را در آن گذاشته و بكمر مىبستهاند ) و شعرا اين دو كلمه را بنحو توريه و ايهام بسيار استعمال كردهاند . حواشى جهان گشا ، چاپ ليدن ، ج 3 ، ص 298 - 296 . [ جواب گفتن شير خرگوش را و روان شدن با او ] اندر آمد چون قلاووزى به پيش * تا برد او را به سوى دام خويش سوى چاهى كاو نشانش كرده بود * چاه مغ را دام جانش كرده بود قلاووز : كلمهى تركيست بمعنى راهبر و مقدمهى لشكر . مغ : گود و عميق . مغاك ازين كلمه ساخته شده است . « قضا را نحوى ما بچاهى مغ فرو افتاد . » مناقب افلاكى ، چاپ انقره ، ص 106 » . « و عاقبه الامر بىخودوار بصحرايى بيرون آمد و در آن جا چاهى مغ يافت . » همان مأخذ ، ص 482 .