بديع الزمان فروزانفر

429

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

قبيل مناسبت و جنسيت و وجود غير كه با مقايسه‌ى آن ، شيء ممتاز تواند شد و قوه‌ى مدركه راهى براى شناخت آن حاصل تواند كرد ولى حق تعالى كه جان جانهاست و يا روح كلى ازين اوصاف منزه است و بدين سبب با اينكه ظاهر است و ظهور همه‌ى اشيا بدوست و هر چه را كه بشناسيم نخست آن را بصفت وجود مىشناسيم كه عين حق است ، باز هم حق تعالى بسبب غلبه‌ى ظهور در ادراك نمىگنجد و سعه‌ى وجودش تمام تر و بيشتر از آنست كه ذهن و فكر بشرى به دو احاطه يابد چنان كه چشم ما تمام كره‌ى زمين را بسبب كلانى نمىبيند و در قرص آفتاب خيره مىشود و از دگر سوى حق بما نزديك است زيرا ما و همه اعيان مجالى و آينه‌هاى اسما و اوصاف و يا ظهور ذات اوييم و بىاو هيچ و از هيچ هيچ‌تريم و نيز او به اعتبار قيوميت و قيام وجود ما به دو ، با ماست و از ما بما نزديك تر است ولى همچنان كه از فاصله‌ى نزديك اشيا را نمىتوان ديد حق تعالى نيز از غايت قرب از ما بدور است و ما وى را ادراك نمىكنيم بنا بر اين ، جان يا جان جان در عين پيدايى و ظهور بمقتضاى اسم « الباطن » در غايت خفاست و با وجود نزديكى كه مقتضاى اسم « قريب » است در تتق عزت و حجاب غيرت كه اقتضاى اسم « العزيز ، المتعال » است مختفى و از دسترس ما بدور است و بدين جهت گفته‌اند : قريب فى بعده بعيد فى قربه . كه سعدى در بيان آن گفته است : دوست نزديك تر از من بمنست * وين عجبتر كه من از وى دورم چه كنم با كه توان گفت كه يار * در كنار من و من مهجورم گلستان ، ص 114 آن گاه مولانا نزديكى و محرومى را مثل مىزند بخمى كه پر است و لبه‌هاى آن خشك است ، بدان مناسبت كه عالم و وجود انسان از آثار وجود حق پر است و از معرفت بويى نمىبرد . ياء در « لب خشكى » ياء نكره است يعنى