بديع الزمان فروزانفر

44

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

و اكنون تحليل اين داستان را مطابق آن چه در مثنوى شريف است آغاز مىكنيم : در روزگار پيشين پادشاهى بود كه قدرت مادّى و استيلاء معنوى داشت و دنيا و دين و صورت و معنى را با هم جمع كرده بود ، اتّفاقاً بعزم شكار بر نشست و در شارع شهر كنيزكى ديد و بر وى عاشق شد چنان كه از سرِ مال برخاست و او را خريد ولى چون هرگز شادمانى كامل به كسى نمىدهند ، همين كه شاه از ديدار وى بهره گرفت آن كنيزك بيمار گرديد ، شاه طبيبان را جمع كرد و آنها را وعدهء گنج و جواهر گران مايه داد ، طبيبان چنان كه اقتضاى خود نمايى بشر در برابر اصحاب قدرت و هنگام غلبهء آز و حبّ جاه است ، از قدرت خود در علاج امراض سخن گفتند ولى از عجز بشرى و قدرت خدا غافل ماندند و « ان شاء اللَّه » نگفتند و خدا ناتوانى آنها را پديد آورد . در اينجا مولانا بدين نكته اشاره مىكند كه در ياد كردن خدا ، گفتن الفاظى از قبيل : إنْ شاءَ اللَّهُ و يا لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةِ إلَّا بِاللَّهِ كفايت نمىكند و مقصود از اين همه حالتى قلبى است كه آدمى بوجدان و شعور باطنى خود بعجز بشر پى ببرد و بدين ادراك متحقّق گردد چندان كه صورت قلبى و نفسانى وى شود و ظاهرا بدين وسيله مىخواهد كسانى را كه بمداومت اوراد و خواندن دعاها ، بىحصول حالت معنوى ، مشغول و طالب شهرت بوده‌اند متنبّه و آگاه فرمايد . معالجهء اطبا بسبب غرور و غفلت از حق ، معكوس افتاد و بجاى تسكين الم و تخفيف مرض بر درد و رنج افزود و داروها بر خلاف خاصيت خود عمل كرد ، شاه بيدار دل مانند همهء افراد بشر كه وقتى از اسباب ظاهرى نوميد مىشوند روى در عالم غيب و بدرگاه خدا مىآورند به مسجد رفت و از ميان جان زارى بر آورد و از اين روى دعايش به اجابت رسيد . نكته‌اى كه مولانا باشارت بيان مىكند اينست كه دعا وقتى مؤثّر مىافتد كه