بديع الزمان فروزانفر

43

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

است ، گذشته از آن كه مولانا بر وفق روش كلّى خود ، از هر يك از اجزاء حكايت نتيجه‌اى مناسب آن مىگيرد و مطالب بسيار اخلاقى يا فلسفى يا دينى يا كلامى و يا عرفانى در شرح قصّه مىگنجاند و يا بمناسبت ، يك يا چند حكايت در ضمن قصّهء اصلى با استنتاج از اجزاء آنها مىآورد و بجاى خود نكته‌هاى ظريف و اشارتهاى لطيف مىافزايد و گاهى نيز جوشش معانى و هيجان عشق چنانش در شور و مستى مىكشد كه پندارى رشتهء سخن از دست تواناى او بدر رفته است و چون هياهوى عشق جان انگيز وى ، ولوله در وجود خواننده افكند و بىخودوارش در صحراى بىزنهار تفكّر بسير و سياحت كشيد بيك ناگاه مانند مستى كه بر اثر ضربت سخت يا فريادى هولناك به خود آيد باز بطرزى شگفت آور بسر مطلب نخستين باز مىگردد و خواننده را بسر منزل اصلى باز مىبرد چنانك در همين حكايت چند نوبت به ظاهر از مقصد خويش منحرف شده و بشرح لطايف معرفت و نكات دينى و اجتماعى پرداخته و در ذكر عشق و زارى كنيزك دور از معشوق ، پنجهء تواناى دل شكار عشق شمس تبريز ، گريبان جانش را سخت و استوار گرفته تا از دورى شمس ناله‌هاى زار آغاز كرده است . و اين اسلوب يعنى نتيجه گيرى از اجزاء حكايت خاص از آن مولاناست امّا آوردن حكايات فرعى در ضمن داستان اصلى روشى است كه در كليله و دمنه و الف ليله نيز ديده مىشود و كتبى كه بسياق كليله و دمنه تأليف شده از قبيل : سندباد نامه و مرزبان نامه و فرائد السلوك از شاعرى متخلّص بشمس كه معاصر اتابك ازبك ( 607 - 585 ) بوده و كتاب را بنام اين امير تأليف كرده هم بر اين اسلوب است و از ميان اين كتابها بىهيچ شك و شبهتى كليله و دمنه از لحاظ حسن اسلوب و پيوستن حكايتها بيك ديگر بىنظير است و مولانا چنان كه خواهيم گفت از آن در چند مورد استفاده كرده و از روى قطع و يقين ، روشى كه در آن معمول است مورد نظر وسيع و پهناور آن بزرگ بوده است .