بديع الزمان فروزانفر
21
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
، وصول بمعشوق و مطلوب است و بىحصول مقصود ، زندگى ارزش واقعى ندارد و بنا بر اين عمر و امتداد حيات وسيلهاى است براى حصول لذات و رسيدن بمعشوق و دل خواه و گذشت عمر و روزگار هيچ گونه اهميتى ندارد و آن چه ارزش دارد وجود آن چيزى است كه غايت زندگانى است و چون اين غرض حاصل گردد و مقصود در كنار باشد ، هيچ تاسفى بر فوت وقت و سپرى شدن روزگار ، دست نمىدهد و مولانا همين معنى را بيان مىكند و اينك بيان آن از گفتهى شيخ سعدى : عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم * باقى عمر ايستادهام بغرامت غزليات سعدى ، ص 77 هر كه منظورى ندارد عمر ضايع مىگذارد * اختيار اينست در ياب اى كه دارى اختيارى زندگانى صرف كردن در طلب حيفى نباشد * گر درى خواهد گشودن سهل باشد انتظارى همان مأخذ ، ص 313 نظير ديگر از گفتهى مولانا : كه باشم من كه مانم يا نمانم * ترا خواهم كه در عالم بمانى ديوان ، ب 28669 و نزديك بدان بيت ذيل است : فى الجمله درين ميانه مقصود تويى * جاى گله نيست چون تو هستى همه هست فرائد السلوك ، نسخهى خطى كتابخانهى ملى ملك هر كه جز ماهى ز آبش سير شد * هر كه بىروزى است روزش دير شد بىروزى : بىنصيب و محروم از قسمت ، مجازا ، مفلس و محتاج .