بديع الزمان فروزانفر
286
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
جان محرك بدن است و اوست كه بدن را در كار مىآورد و بر كار مىدارد بدين مناسبت جان را بمنزلهى بال و پر مىگيرد زيرا مرغ ، بدون پر از پرواز فرو مىماند همچنين كمال و ارتقاى صورت بواسطهى جان و اوصاف روحانى است و اگر صورت مطلوب واقع شود براى آنست كه معنى و صفتى در آن متجلى است فى المثل اگر انسان غذا را طلب مىكند بدان علت است كه بدن را از ضعف و انحلال حفظ مىكند و اگر لباس مىپوشد به جهت آنست كه بدن را از گرما و سرما محفوظ مىدارد و سائر چيزها را بر اين دو ، قياس بايد كرد پس بدن انسان هم خود مطلوب آفرينش و اجتماع نيست بلكه اوصاف اوست كه به دو صفت مطلوبيت مىبخشد و هر چه معنى بيشتر و قوى تر اين مطلوبيت فزون تر و موثر تر است آن گاه مولانا راه وصول بدين مقصد را نشان مىدهد و آن بعقيدهى وى صحبت و همنشينى با اهل معنى و مردان كامل است ، تاثير مجالست امرى محسوس است و ما در بحث از عقيدهى صوفيه در بارهى ضرورت وجود پير بدان اشارت كردهايم ولى مولانا صحبت را پايهى اصلى فقر و سلوك مىشناسد و ميان علم آموزى كه طريق آن روايت و سماع است با درويشى و فقر آموزى فرق مىگذارد ، درويشى تحقق باوصاف عالى و احوال قلبى است و آن بنقل و روايت حاصل نمىشود و راه آن صحبت و همگامى است ، مقصود از يافتن عطا ، حصول راهنمايى است بوسيلهى مرد كامل و مراد از فتى بودن تحقق باوصاف فتوت و نيل بكمال است . براى تاثير صحبت ، جع : مثنوى ، ج 5 ، ب 1062 ببعد . جان بىمعنى در اين تن بىخلاف * هست همچون تيغ چوبين در غلاف تا غلاف اندر بود با قيمت است * چون برون شد سوختن را آلت است تيغ چوبين را مبر در كارزار * بنگر اول تا نگردد كارزار گر بود چوبين برو ديگر طلب * ور بود الماس پيش آ با طرب