بديع الزمان فروزانفر

268

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

اصل : بيخ و ريشه درخت و هر نوع رستنى ، پايه و اساس ، نژاد و گوهر ، هر چه مبناى چيز ديگر باشد ، قاعده‌ى كلى . اصل جو : كسى كه ريشه و كنه چيزى را جست و جو كند ، خدا جو . درد : ادراك چيزى منافى طبع ، در اصطلاح صوفيه ، بىقرارى و سوزش دل در طلب چيزى ، احساس رنج شديد از نيافتن مطلوب . ازين مشتى رياست جوى رعنا هيچ نگشايد * مسلمانى ز سلمان جوى و درد دين ز بو دردا ديوان سنايى ، ص 55 هر خسى از رنگ گفتارى بدين ره كى رسد * درد بايد عمر سوز و مرد بايد گام زن همان مأخذ ، ص 485 كفر كافر را و دين ديندار را * ذره‌ى دردت دل عطار را منطق الطير ، طهران 1341 ، ص 14 گر نيم مرغان ره را هيچ كس * ذكر ايشان كرده‌ام اينم نه بس آخرم ز آن كاروان گردى رسد * قسم من ز آن رفتگان دردى رسد همان مأخذ ، ص 292 بو بردن : مجازا ، پى بردن بوجود يا محل چيزى ، معرفت و آگاهى بنحو اجمال . درد و بىقرارى در طلب چيزى نزد صوفيه كليد حاجت و رائد وصول و بريد وصال است بمناسبت آن كه بىقرارى خود حس احتياج شديد است بيافتن و داشتن چيزى كه همو محرك و مهيج دستگاه آفرينش بويژه انسان است و تا احتياج شدت نگيرد دستگاه وجود در هيجان نمىآيد و آدمى در طلب نمىايستد و تا چيزى در معرض طلب نيايد دسترسى بدان ممكن نمىشود مگر