بديع الزمان فروزانفر
267
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
هر گاه كسى بدين درجه از معرفت رسد سر تسليم و رضا پيش مىآورد و دست بتضرع بلند نمىكند ( اين مطلب را در دفتر سوم ب 1880 بيان خواهيم كرد ) پس زارى صفت كسى است كه از معنى جبر غافل باشد و مىتوانيم بگوييم كه زارى از آثار هشيارى و حكم كسى است كه در مواطن تفرقه افتاده و به خود باز آمده باشد و شهود جبر در مقامات فنا ، روى مىنمايد و حكم سالكى است كه در منازل جمع سير مىكند و بنا بر اين زارى در حق سالكى كه مشاهدهى جبر مىكند متصور نتواند بود . جواب مولانا اينست كه زارى از شهود عجز مىخيزد و تا كسى قدرت و توانايى شديدترى را حس نكند بدان منبع قدرت متوسل نمىگردد و فرياد و فغان بر نمىكشد زيرا توسل عاجز بدر ماندهاى مانند خود معقول نيست و اگر اتفاق افتد ناشى از اشتباه در وجود قدرت است پس زارى و تضرع بر دو اصل مبتنى است ديدن عجز خود و قدرت غير ، مانند بيمار كه از فرط درد مىنالد براى آن كه تصور مىكند كه طبيبى هست كه بيمارى او را علاج تواند كرد و دارويى وجود دارد كه آلام او را سبك تواند ساخت پس زارى از بيدارى و شهود جبارى منبعث مىگردد نه از غفلت ، همچنين رنجور بهنگام رنجورى كه از تاثير دوا و علاج طبيب نوميد مىشود به خدا روى مىآورد و دست توسل بدامان اسباب غيبى مىزند و از گناه گذشته مغفرت مىطلبد پس ديد عجز خود از بيدارى و وسيلهى هوشيارى بيش تر است . شارحان مثنوى در تفسير اين ابيات سخنى نگفته و از توجيه آن تن زده و يا بدين گونه شرح كردهاند كه بيدارى بمعنى شهود اختيار است و اين معنى با سخن مولانا و ابيات بعد مناسبت روشنى ندارد . پس بدان اين اصل را اى اصل جو * هر كه را درد است او برده ست بو هر كه او بيدار تر پر دردتر * هر كه او آگاه تر رخ زردتر