بديع الزمان فروزانفر
10
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
كز نيستانى كه در وى هر عدم * رنگ وحدت داشت با نور قدم تا بتيغ فرقتم ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند كيست مرد اسماء خلاق ودود * كان بود فاعل در اطوار وجود چيست زن اعيان جمله ممكنات * منفعل گشته ز اسماء و صفات چون همه اسماء و اعيان بىقصور * دارد اندر رتبهى انسان ظهور جمله را در ضمن انسان نالههاست * كه چرا هر يك ز اصل خود جداست شد گريبان گيرشان حب وطن * اين بود سر نفير مرد و زن ( نقل از شرح ولى محمد اكبر آبادى ) سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق شرحه : پاره گوشتى كه از درازا بريده باشند ، شرحه ، شرحه : پاره پاره . اشتياق : ميل قلب است بديدار محبوب و مطلوب غايب و دور از نظر و بنا بر اين امرى است مترتب بر فراق و لازمهى دورى است و دربارهى حاضر و و اصل گفته نمىشود . و چون امور شهودى و وجدانى و احوال درونى و سوز و درد عاشقانه قابل تحليل و تجزيه نيست از اين رو ، در وصف نيز نمىگنجد و بعبارت در نمىآيد و هر چه در بيان آن بكوشند باز هم پوشيده و مخفى است بر خلاف امور علمى و مدركات عقلى كه تحليل و تجزيه پذير است و تعبير آن دشوار نيست و از دگر سوى عاشق به همه حال مغلوب عشق است و ادراكش در غلبهى احوال ، محو مىگردد و به هيچ روى نمىتواند كه حالات خود را وصف كند و هر چند سخن را تفصيل دهد باز گمان مىكند كه قطرهاى از درياست بر خلاف مدركات عقلى كه ساخته و پرداختهى خود انسان است و در تصرف قوةى فكر و تصوير اوست بدين جهت شرط دريافت امور قلبى و احوال درون جنسيت است و تا كسى خود واجد آن احوال نباشد بكنه آنها نيز نمىرسد ولى فراق ديده و هجران كشيده