بديع الزمان فروزانفر
260
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
باد و بود : مجازا ، غرور و خود بينى ، هستى و لوازم آن : شاه گويد مر شما را از منست اين باد و بود * گر نباشد سايه من بود جمله گشت باد ديوان ، ب 7716 ما را مسلم آمد شادى و خوش دلى * كز باد و بود اندك و بسيار فارغيم ديوان ، ب 17909 داد : عطيت و موهبت ، دهش ، نيل ، مصدر مرخم از دادن . حريصم كرد طمع داد قندت * اگر چه بنده خرسند عظيمست ديوان ، ب 3728 طره خويش اى نگار خوش به كف من سپار * هر كه درين چه فتاد داد رسن واجبست ديوان ، ب 4992 ساقى اگر كم شد ميت دستار ما بستان گرو * چون مى ز داد تو بود شايد نهادن جان گرو ديوان ، ب 22610 راجع است به فناى فعلى بدليل آن كه ماهيات عدم صرفاند و وجود آنها به ايجاد حق است و هستى و لوازم هستى از حق يافتهاند و در شهود اين حقيقت سالك از رويت و اسناد فعل به خود فانى است و هيچ چيز را به خود نسبت نتواند داد زيرا وجهه نفسى او در هم ريخته است و پيشتر گذشت كه اسناد فعل از جهت ديد وجههى نفسى است . ما نبوديم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفتهى ما مىشنود بعقيدهى صوفيه اعيان موجودات پيش از آن كه ظاهر شوند ، معلوم حق