بديع الزمان فروزانفر
261
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
بودند و بوجود وى موجود بودند نه بوجود خود و اين مرتبه از وجود را ثبوت مىگويند و بدين اعتبار صور علميهى حق را « اعيان ثابته » مىنامند مولانا بنا بر اين اصل مىگويد كه ما وجود خارجى و تقاضا و استدعاى زبانى نداشتيم ولى به زبان استعداد ، خواهان ظهور و هستى بوديم و تو اى خدا آن چه ما به زبان استعداد مىجستيم شنيدى و ما را در وجود آوردى . نقش باشد پيش نقاش و قلم * عاجز و بسته چو كودك در شكم پيش قدرت خلق جمله بارگه * عاجزان چون پيش سوزن كارگه گاه نقشش ديو و گه آدم كند * گاه نقشش شادى و گه غم كند دست نه تا دست جنباند به دفع * نطق نه تا دم زند در ضر و نفع بارگه ، بارگاه : سراى و خيمهى بزرگ كه پادشاهان در آن جا طبقات مردم را اجازه ديدار مىدادهاند ، مجازا ، عالم خلق و آفرينش ، ظاهرا مولانا اين كلمه را بجاى « حضرت » به كار برده است كه در تعبيرات صوفيه بمعنى هر يك از مراتب پنجگانهى وجود به كار مىرود و آنها را « الحضرات الخمس الالهيه » مىخوانند . جع : تعريفات جرجانى . كارگه ، كارگاه : محل كار و صنعت ، محلى خاص كه دستگاه نساجى را آن جا قرار دهند و آن معمولا عبارت است از گودالى كه جولاه و بافنده پاهاى خود را در آن فرو مىگذارد و نورد كه پارچهى بافته را بر آن مىپيچند و ابزارى كه تارها را از آن مىگذرانند ( در بشرويه آن را « گله » مىگويند ) و چوبى بر ديوار كه سر تارها را بر آن مىبندند و آلتى چوبين كه آن را « ماكو » مىنامند و نخهاى پود را بوسيله آن در تارها قرار مىدهند ، مجازا ، بافتنى كه بر روى كارگاه مىگسترند . مولانا آدمى را تشبيه مىكند به صورتى كه بر كاغذ مىنگارند يا نقشى كه