بديع الزمان فروزانفر
253
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
خود و شهود فعل حق تعالى است از آن جهت كه انسان را وجههاى است الهى كه فاعليت او قائم بدان است و وجههاى است نفسى كه به اعتبار آن افعال را به خود نسبت مىدهد و هر گاه بسبب دوام مجاهدت و رياضت ، حق تعالى ديدهى سالك را روشنى بخشد و سرمهى « ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى » النجم آيهى 17 ، در چشم وى كشد آن وجههى نفسى از پيش برداشته مىشود و آن وجههى الهى كه اصل است باقى مىماند و در آن حالت سالك هيچ فعلى را به خود منتسب نمىبيند و سلب فعل از وى درست و صواب مىآيد و كسى كه بدين مرتبه رسد نزد صوفيان بمقام فناء افعالى رسيده است ، اين حالت يعنى عدم استشعار بوجههى نفسى گاه براى مردم عادى نيز دست مىدهد چنان كه از غلبهى ترس و غضب و يا سرور مفرط ، آدمى ممكن است آوازى را نشنود يا كسى را كه در برابر اوست مشاهده نكند پس عجب نيست اگر سالك در شهود قدرت حق بدان مايه از ذهول رسد كه خود را در بازد و نسبت فعل را به خود نبيند . مولانا براى تقرير اين مطلب چنگ و ناى و كوه و سواره و پيادهى شطرنج را مثال مىآورد كه بحسب ظاهر بهر يك آوازى و عملى منسوب است و در حقيقت آن ، فعل چنگى و ناى زن و آواز دهنده و شطرنج باز است و آنها جز اسباب و ادواتى بىجان نيستند ، اين ابيات چنان كه عموم شارحان مثنوى گفتهاند مقولهى مولانا و بر سبيل مناجات است ولى مىتوان گفت كه وصف حالت مريد و سالك رسيده و رياضت ديده است بدين تقرير : سالك وقتى كه قدم در راه سلوك مىگذارد داراى شخصيت و انيتى است ساختهى وهم و تقليد و صفاتى ناپسند و زشت و يا پسنديده ولى دستخوش تغيير و تبديل كه بتاثير عوامل درونى و بيرونى در نوسان است آن گاه بر اثر همت پير و بمدد هدايت و رعايت وى آن شخصيت در هم مىشكند و آن صفات در مدتى به نسبت استعداد سالك و عنايت پير باوصاف نيك و ثابت بدل مىشود