بديع الزمان فروزانفر
227
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
نيز ، جع : فيه ما فيه ، طبع طهران ، بتصحيح نگارنده ، ص 297 ، فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات ، ضميمهى جلد هفتم ديوان كبير ، در ذيل : كور و كبود ، كورى و كبودى . ور نبودى او كبود از تعزيت * كى فسردى همچو يخ اين ناحيت رسم است كه در عزا جامهى كبود و سياه مىپوشند ، مردم عزادار غمگين و افسردهاند ، افسرده بمعنى سرما زده و يخ بسته نيز استعمال مىشود ، جامد را نيز افسرده مىگويند ، مولانا كسى را كه ذوق نيستى و فنا را نچشيده باشد عزادار و افسرده مىخواند و تصور مىكند كه بىذوقى او در ديگران نيز موثر افتاده است ، اشارتى بعالم مادى نيز تواند داشت بنا بر آن كه « ناحيت » را عبارت از عالم مادى فرض كنيم . [ بيان خسارت وزير در اين مكر ] همچو شه نادان و غافل بد وزير * پنجه مىزد با قديم ناگزير پنجه زدن : در افتادن با كسى ، خصومت كردن ، ستيزيدن ، لجاج كردن . قديم : موجودى غير مسبوق به علت ، خداى تعالى ، پيش تر بحسب زمان . ناگزير : آن چه مورد حاجت است و از آن بىنياز نتوان بود ، ضرورى ، ما لا بد . محتاج اليه . با چنان قادر خدايى كز عدم * صد چو عالم هست گرداند به دم عدم : نيستى و نابود ، صور علميه حق و اعيان ثابته كه بعقيدهى ابن عربى به ثبوت متصفاند ولى بوجود موصوف نيستند و بنا بعقيدهى وى ايجاد به عدم مطلق ( بمعنى لغوى ) تعلق نمىگيرد ، ذات حق بدون اعتبار اسماء و صفات از آن جهت كه به دو اشارت نتوان كرد و از وى خبر نتوان داد چنان كه دربارهى معدوم