بديع الزمان فروزانفر
228
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
گفتهاند : المعدوم لا يخبر عنه . و خاقانى بدين مناسبت مىگويد : ز لبش نشان چه جويى ز دلم سخن چه رانى * نشنيدهاى كه كس را ز عدم خبر نيايد ديوان خاقانى ، ص 121 و در تعبيرات مولانا بدين معنى است ، از قبيل : مثنوى ، ج 2 ، ب 762 ، ج 3 ، ب 3906 . پيش آ و عدم شو كه عدم معدن جانست * اما نه چنين جان كه بجز غصه و غم نيست ديوان ، ب 3586 و شيخ عطار گفته است : بگذر ز وجود و با عدم ساز * زيرا كه عدم ، عدم بنامست مىدان بيقين كه از عدم خاست * هر جا كه وجود را نظامست آرى چو عدم وجود بخش است * موجوداتش بجان غلامست ديوان عطار ، طبع طهران ، انتشارات انجمن آثار ملى ، ص 55 جع : فصوص الحكم از ابن عربى ، طبع بيروت ، ص 8 ، 9 ، ، 50 ، ( تعليقات دكتر عفيفى ) اصطلاحات الصوفية ، طبع طهران در ذيل : العين الثابتة ، كشاف اصطلاحات الفنون در ذيل : عدم ، جواهر الاسرار ، از كمال الدين حسين خوارزمى ، طبع لكناهو ، ص 60 كه بحثى دل كش در مشرب صوفيان كرده است . دم ، اگر بمعنى آن ( جزء راسم زمان ) باشد معنى آن واضح است و ممكن است كه مراد تجلى حق باشد در ىمرتبه اسم ( الظاهر ) و آن ظهور اوست در مرتبهى اسما و صفات كه بعقيدهى ابن عربى مبدا ظهور عالم است و آن را « نفس الرحمن » مىگويند . صد چو عالم در نظر پيدا كند * چون كه چشمت را به خود بينا كند