بديع الزمان فروزانفر

156

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

مىيافت محروم بود ، آن گاه بيدارى و خواب را بسليقهء خود تفسير مىكند و مردم ناقص را از جهت آن كه در پى آرزوهاى باطل مىروند و از اصل خوشى و لذّت بىخبرند خفته مىانگارد و درين مورد تمثيلى روشن و بسيار مؤثّر مىآورد كه نتيجهء آن توضيح احلام يقظه و توجيه آمال غلط انداز به صورت اضغاث احلام و خوابهاى دور از حقيقت است پس از بيان اين مطلب كه دل هر هوشيارى را از احساس ضعف خود مىلرزاند ، راه نجات و رستگارى را نشان مىدهد ، اين راه بعقيدهء او توسّل بمرد خداست ، اوست كه مىتواند ما را از تصرّف خيال و انديشهء خطا برهاند ، اين مرد نجات دهنده شمس تبريزى و يا حسام الدّين چلبى است ، ليكن حسد ما را نمىگذارد كه آنها را بشناسيم و دست در دامن آنان بزنيم ، بدين مناسبت نكته‌اى چند در مذمّت حسد و عواقب نامطلوب آن مىسرايد ولى باز درى از اميد مىگشايد از آن جهت كه دل جلوه‌گاه حق است و جلوهء او آلودگى را قهراً مىزدايد ، وزير مزوّر نيز حسود و بد سگال بود و زيان حسد را چشيد و گوش و بينى خود را بشومى بد سگالى از دست داد ، باز متوجّه مىسازد كه بينى وزير خاصيّت خود را فرو گذاشته بود براى آن كه بينى مركز قوّهء شامّه است و او بويى از حقيقت نيافته بود پس مىتوانيم بگوييم كه او از بُن و بيخ ، بينى نداشت و آن چه داشت و بباد داد صورت و شكل بينى بود ، وزير وعظ مىگفت و نصيحت مىكرد ، مردم كم خرد فريفته مىشدند ولى آنها كه ذوق معنوى داشتند در آن فصاحت گفتار و الفاظ آراسته ، سوز معنى و اثر حقيقت نمىيافتند بلكه سخن رنگ آميز را سبب تيرگى و سياهى درون مىشناختند ، او مدّت شش سال بدين حالت مىزيست ، مردم دل دادهء وى و باميد نجات ، و او با شاه در مشورت و گفت و گوى پنهانى و طرّاحى فتنه و فساد ، عاقبت وزير براى هر يك از سران مسيحيّت كه دوازده تن بودند طومارى جداگانه ترتيب داد كه مضمون هر يكى خلاف ديگرى بود ، اين مضامين مختلف را مولانا خود بر شمرده و ما بجاى خود شرح كرده و جهت اختلاف