بديع الزمان فروزانفر

152

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

متعصّب پادشاه جهودى كه در كشتن مسيحيان مىكوشيد نسبت مىدهد ولى جريان قصّه شباهت تمام بروايت قصص الانبياء دارد ، بريدن گوش و دست وزير در اين داستان شبيه است بقصّهء رزم پيروز با هياطله كه طبرى در تاريخ خود نقل مىكند . ( تاريخ طبرى ، طبع مصر ، ج 2 ، ص 83 ) بموجب روايت طبرى وقتى فيروز پادشاه ساسانى ( 483 - 459 ، م ) بجنگ خوش نواز پادشاه هياطله مىرفت ، يكى از اصحاب خوش نواز حيلتى انگيخت و خواهش كرد تا دست و پايش را بريدند و بر سر راه ايرانيان افكندند ، او ايرانيان را فريفت و ببيابان بىآب و علفى كشانيد و بدين سبب لشكر ايران مانده و كوفته شدند و به صلح تن دادند . مذاكرات مريدان با وزير و نوشتن طومارهاى متناقض در هيچ يك ازين روايتها ديده نمىشود و آن مباحث عرفانى ساختهء فكر خود مولاناست تنها در روايت ابو الفتوح و قصص الانبياء ، ذكرى از طرح مسائل مختلف هست كه ممكن است منشأ نوشتن طومارهاى متناقض ، فرض شود . ارتباط اين داستان بقصّهء شاه و كنيزك بوسيلهء ابيات آخر آن ( بيت 316 ببعد ) است كه از ابليسان مردم روى و فريب‌كارى آنها سخن مىگويد و امّا هدف و مقصود اصلى ازين داستان ، انتقاد تعصّبات مذهبى است كه مردم جاهل در هر عهدى بدان گرفتاراند و رياست طلبان آن را دست موزهء آرزوهاى پليد خود و فريب عوام و نيل برياست و جمع اموال مىكنند . در روزگار مولانا هنوز جنگهاى صليبى بپايان نرسيده بود و مسلمانان و عيسويان بنام دين شمشير كشيده ، خون هم را مىريختند ، فرق اسلامى با يكديگر جدال داشتند و خصومت مىورزيدند ، شيعيان از يك سو و فرق مختلف سنّت از حنفى و شافعى و حنبلى و مالكى به خون برادران خود تشنه بودند ، حنفيان و شافعيان در شهرهاى مهمّ از قبيل اصفهان و نيشابور و بغداد هر چندى فتنه‌اى بر مىانگيختند و كار بخراب كردن مدارس و سوختن كتب نيز مىكشيد ، اين طوائف دينى با