بديع الزمان فروزانفر

114

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

عشق آن زنده گزين كاو باقى است * كز شراب جان فزايت ساقى است همت و اراده‌ى انسان بهر چيزى كه متوجه شود باميد آنست كه آن چيز پايدار خواهد بود و فى المثل اگر كسى خانه‌اى مىسازد يا تخمى در زمين مىافشاند اميد دارد كه آن خانه سالها بر قرار ماند و آن تخم در زمين تباه و فاسد نشود و وقتى كه از دوام و بقاى آن نوميد باشد نه خانه مىسازد و نه تخم در زمين مىافشاند و حتى اگر مادر مهربان بداند كه فرزند خود را سقط مىكند زحمت حمل و سنگينى بار جنين را هرگز بر خويشتن هموار نمىسازد و خود گريه و زارى بوقت مرگ و فوت هر مطلوب دليل است بر آن كه انسان چيزى را كه از دست مىدهد دائم و پايدار پنداشته است پس عشق نيز كه شديدترين مراتب علقه و دل بستگى است هم باميد بقا و دوام وجود است ، گذشته از آن كه خاصيت عشق آنست كه عاشق هرگز فناى معشوق را بدل خطور نمىدهد و هيبت و صولت عشق راه چنين خيالى را هم از اول بر روى دل عاشق فراز مىكند و شكافى و روزنه‌اى هم باقى نمىگذارد بنا بر اين مقدمات ، هم آن بهتر كه سالك دل بعشق حق سپارد كه زنده‌ى جاويدان است و هرگز زوال را به دو راه نيست و پيوند خاطر از محبت ما سوى بگسلد كه زندگيش عاريت و در معرض فنا و زوال است . و چون اصل محبت و ريشه‌ى عشق خداست زيرا بعقيده‌ى صوفيان محبت و عشق را خدا در ازل بنياد نهاد كه بر خود تجلى كرد و بذات و اسما و صفات خود عشق بازى آغاز نمود و بمقتضاى فأحببت ان اعرف ( احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 29 ) خلق را در وجود آورد و شراب عشق در كام آنها ريخت پس محبت موهبت حق است و تعليم اوست و ساقى پيمانه‌ى عشق درين ميخانه جمال عشق آفرين اوست و مولانا بدين مناسبت مىفرمايد :