حسين فاطمى

81

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

ز حال بازويت ار پرسش آن جناب نمود * مباد گوئيش از تازيانه گشته كبود چه گفت ديده چرا سرخ و عارضت نيلى است * شَرَر مزن جگرش را ، مگو كه از سيلى است ! در مصيبت فاطمه عليها السّلام نيز مىگويد : فاطمه أمّ الشرف بِنتُ الرّسول صلّى اللّه عليه و آله * باعث ايجاد كون اصل الاصول ديد يك عالم پدر رفتش ز دست * ديده جيحون كرد و در ماتم نشست شد بر او در ماتم خير الورى * ساحت كون و مكان ماتم‌سرا آتش غم شعله زن و ز دود آه * قيرگون بنمود روى مهر و ماه وز فغان يك شهر شد ز افغان او * يك جهان سوزان ز سوز جان او بر غمش هر دم غمى افزوده گشت * از الم هر لحظه تن فرسوده گشت هفت روز از اين مصيبت چون گذشت * بر وى از هفتاد سال افزون گذشت روز هفتم خواست با شوق تمام * كه مزار باب را آرد سلام طاقت از كف داد قامت راست كرد * آن قيامت كه دلش مىخواست كرد آمد اندر مسجد از كاشانه‌اش * حق تجلّى كرد اندر خانه‌اش ز آتش دل هر زمان در پيچ و تاب * وز سر شك ديده غرق سيل آب تا كه آن بانوى اقليم الَست * بر سر قبر پدر نالان نشست لطمه زد بر رخ ز سر معجر كشيد * هم چُه جان ، قبر پدر در بر كشيد گاه رفت از هوش و گاه آمد به هوش * گاه در افغان و گاهى در خروش مو پريشان غنچهء لب باز كرد * درد دلها با پدر آغاز كرد كاى پدر رفتى عزيزت خوار شد * جان شيرينت ز جان بيزار شد فوتم بعد از تو بابا شد تمام * زندگى بر من شد اى بابا حرام آن وصيتها تمام از ياد رفت * خانمانم اى پدر بر باد رفت جان بابا از غمت خون شد دلم * درد هجرت گردد آخر قاتلم دل پس از مرگ تو با مردن خوش است * صبر با هجر تو آب و آتش است ما گرفتار غم و اغيار شاد * از شماتت‌هاى دشمن داد ، داد با على مردم به خشم افتاده‌اند * نور چشمانت ز چشم افتاده‌اند مانده در محراب خالى جاى تو * مسندت شد مجلس اعداى تو