الشيخ عباس القمي
438
يازده رساله ( فارسى )
اللّه ذلك لنا ورسله وللمؤمنين ؛ « 1 » ناپاك و پسر ناپاك ، مرا بر سر دوراهى نگهداشته است : مرگ يا ذلّت ! هرگز من تن به ذلّت نمى دهم . هيهات كه زبونى را قبول كنم . نه خدا به ذلت من راضى است و نه رسول خدا و نه مردان با ايمان و . . . . استاد محدّث متبحر ما حاج ميرزا حسين نورى ، خدا مرقدش را نورباران كند ، در دارالسلام ، حكايتى دارد كه گزيده آن اين است : يكى از بزرگان اهل منبر در خواب ديد ، رستاخيز برپا شده است مردم وحشت زدهاند و هر كس به احوال خويش مشغول . كارگزاران و موكلان حساب ، مردم را به پاى حساب مىبرند و با هر فردى گواه و مأمور جلبى است ، تا اين كه مرا به پاى حساب بردند . در آنجا منبرى بود بسيار بلند و پر پلّه . سيّدالمرسلين صلى الله عليه و آله بر بالاى آن منبر نشسته و على عليه السلام بر پلّه اوّل بود و مردم را حساب مىرسيد . همه در برابر او صف كشيده بودند . نوبت به من رسيد . با عقاب به من فرمود : چرا فرزند عزيزم حسين را به خوارى نام بردى و او را به خوارى نسبت دادى ؟ من در جواب آن حضرت حيران شدم و چارهاى جز انكار نديدم . ناگاه در بازوى خود دردى احساس كردم ، گويا ميخى بر آن فرو كردند . چون به پهلوى خود نگاه كردم ، ديدم : مردى طومار در دست دارد . آن مرد طومار را به من داد . طومار را گشودم . تمام صورت مجلسها و منابر من در آن ، به طور مفصل ، ثبت شده بود . آنچه از من پرسش شد و من منكر گشتم در آن درج شده بود . آن خواب ، سبب گرديد كه آن سيّد منبر و موعظه را رها كند . « 2 » نيز استاد ما فرمود : سيّد حميرى يا جعفر بن عفان الطائى برخورد كرد ، سيّد حميرى به جعفر بن عفان
--> ( 1 ) ( . ) لهوف ( ، ص 86 . ) ( 2 ) ( . ) دارالسلام ( ، ج 2 ، ص 234 . )