الشيخ عباس القمي
162
يازده رساله ( فارسى )
روزى آن حضرت به جماعتى گذشت كه مشغول به غيبت آن حضرت بودند ، آن جناب عليه السلام در نزد ايشان ايستاد و فرمود اگر راست مىگوئيد در اين عيبها كه براى من مىشمريد خدا مرا بيامرزد ، و اگر دروغ مىگوييد خدا شما را بيامرزد . و مواضع سجده آن حضرت از كثرت نماز پينه بسته بود ، از اين جهت او را ذوالثفنات مىگفتند ، و در هر سال چند مرتبه آن پوستها و پينهها ساقط مىشد و آنها را جمع مىفرمود تا گاهى كه از دنيا رحلت فرمود با آن جناب دفن كردند . و سى و پنج سال بعد از واقعه كربلا زندگانى فرمود ، و اين قطعه از زمان ، شدت استيلاء بنى اميّه كه اهل بيت رسالت را تمكّن از ارشاد وهدايت عباد نبوده ، لاجرم آن حضرت از معاشرت مردم كناره كرده بود و به عبادات و دعوات و مناجات پرداخته بود ، و چند سالى هم در باديه اقامت كرد براى آنكه از مردم كناره كرده باشد و به حال خود باشد و گاه گاهى به عراق رود براى زيارت پدر و جدّش به نحوى كه كسى آگاهى نيابد . و در جميع كتب زهد و عبادت كه علماى اسلام نوشتهاند نام مباركش مذكور است ، و يكى از عبادات موظّفه آن مظلوم گريستن بر پدر بزرگوارش بود كه هيچ گاهى واقعه كربلا را فراموش نكرد ، و در وقت افطار كه آب و طعام براى آن حضرت حاضر مىكردند ياد تشنگى و گرسنگى پدر بزرگوارش مىكرد و مىگريست چندان كه اشكش جارى مىگشت ، و هرگز كله گوسفند نخورد بعد از آنكه سر پدر بزرگوار خود را در مجلس يزيد ديد ، و به اندازهاى گريست كه بر چشمان مباركش خائف شدند ؛ و شرح اين مقام طولانى است و جاى ذكرش نيست . روايت است كه در زمان خلافت عبدالمك مروان سالى پسرش هشام به حج رفت ، در حال طواف چون به حجر الاسود رسيد خواست استلام كند از كثرت ازدحام نتوانست و كسى از او احتشام نبرد ، پس در مسجد الحرام منبرى براى او نصب كردند تا بر منبر قرار گرفت و اهل شام بر دور او احاطه كردند كه در اين