ابو القاسم راز شيرازى

450

مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )

از حضرت علىّ بن الحسين ص روايت شده كه فرمود : « بيرون آمدم تا آنكه رسيدم به ديوارى و تكيه كردم بر او . پس ديدم مردى را كه بر او دو ثوب ابيض بود ، نظر كرد در صورت من و گفت : يا علىّ بن الحسين ! چه مىشود تو را كه حزينى بر دنيا ؟ و حال‌آنكه رزق خداوند بر هر برّ « 13 » و فاجرى حاضر است . گفتم : به اعلاى از اين حزن دارم ، و رزق چنان است كه مىگوئى . گفت : اگر بر آخرت است ، آن وعدى است صادق ، حكم مىكند در آن ، ملك قاهر قادر . گفتم : نيست بر اين حزن من ، و آن ، چنان است كه مىگوئى . گفت : به چه چيز است حزن تو ؟ گفتم : به آنچه مىترسم از فتنهء « ابن زبير » « 14 » و آنچه در آن مىباشند خلق ، پس تبسّم كرد و گفت : يا علىّ بن الحسين ص ! آيا ديده‌اى احدى را كه بخواند خدا را و جواب ندهد حقّ تعالى او را ؟ گفتم : نه ! گفت : آيا ديده‌اى احدى را كه توكّل كند بر خداوند ، كفايت نكند او را ؟ گفتم : نه ! گفت : آيا ديده‌اى احدى را كه سؤال نمايد از حقّ و عطا نكند او را ؟ گفتم : نه ! پس غايب شد آن شخص سفيدپوش از نظر من » . و نيز حضرت ابى عبد اللّه ص فرمود : « به درستى كه غنى و عزّت ، جولان

--> ( 13 ) - راستگو و نكوكار ( 14 ) - عبد اللّه بن زبير العوّام : مادرش « اسماء » ذات النّطاقين ، دختر « ابو بكر » است . اوّل طفلى است از مهاجرين كه در « مدينه » به دنيا آمد ، او مردى بخيل و لئيم و بدخلق و حسود بود ، و با امير المؤمنين عليه السّلام كمال دشمنى را داشت ، به حدّى كه گاهى در خطبه‌هاى خود - العياذ باللّه - آن جناب را سبّ مىنمود . خاله‌اش « عايشه » او را بسيار دوست داشت ، به حدّى كه بعد از پدرش « ابو بكر » هيچ كس را به مرتبهء او دوست نمىداشت و به نام او خود را « امّ عبد اللّه » كنيه نهاده بود . او پس از شهادت حضرت امام حسين ( ع ) مدّعى خلافت گرديد و حكّام « يزيد » را از « حجاز » بيرون راند . « يزيد » ، « مسلم بن عقبة مرّى » را با سپاهى گران به دفع او فرستاد . و چون « مسلم » در وقعهء « حرّه » بمرد ، « حصين بن نمير » به جاى او منصوب شد و « مكّهء » معظّمه را به محاصره درآورد ؛ و اين فتنه و كشمكش تا خلافت « عبد الملك مروان » به درازا كشيد ، تا بالاخره « حجّاج بن يوسف » به سال 73 هجرى بر او دست يافت و او را هلاك كرد : نقل به تلخيص از « تحفة الاحباب » : 183 و « لغت‌نامهء دهخدا » : حرف الف : ابن زبير : 315