ابو القاسم راز شيرازى

365

مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )

موجودات امكانيّه ؛ و به سبب ضعف وجود آن ، حجاب ظلمات اعدام و نقايص و

--> - ايشان مىبايدش بود ، خادم و اسير ايشان مىآيد و زبون قواى مختلفه ! و آن قوى را مددهاست از خارج ؛ هر قوّه كه مدد خارجى او بيشتر و پيشتر مىرسد ، غالب مىآيد ، و به حكم « من غلب سلب » ، روح را در كار خويش استعمال مىكنند . و مثل روح ، اين هنگام ، مثل رَجُلًا فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ ؛ ساعتى اسير پلنگ غضب است ، لحظه‌اى در كار خوك شهوت است ، زمانى زيردست سگ حرص است ! و هكذا . و چون روح ، مدّتى در اين جهان بود و كم‌كم اينجائى شد و وحشت غربت از وى زائل گشت ، خاصيّت ذات او جنبش مىكند و عهود اوّليّهء خود با يادش مىآيد و داعيهء تملّك قواى جسمانيّه در وى بازديد مىگردد و پادشاهى خويش را بازمىجويد . و لمعان اين نور در وى ، مسمّى است به « عقل » ؛ و مردمان در اين ، بر تفاوت باشند ، بحسب رقّت و كثافت حجاب و كثرت و قلّت مدد ؛ چون به اين مقام رسيد ، بر وفق « الحرب سجال » ، گاه غلبه او راست ؛ و اين هنگام ، قيام به هيئتى كه ملايم جهان اعلى و رسم و آئين مملكت خودش است ، مىنمايد ؛ و هى المسمّاة خيرات . و گاه ، غلبه ، قواى جسمانيّه راست ؛ و اين هنگام ، مستعمل است در هيئتى كه ملايم جهان ادنى است و رسم و آئين شهرستان تن است ؛ و هى المسمّاة شرورا . و آنچه روح را معين است بر ظهور ذات او و بروز خاصيّات او ، كثرت ذكر عالم اعلى است و تأمّل در هيئت قدسيّه و تشويق نفس به سوى تحلّى به آن و ايثار صحبت آنان از بنى نوع كه هيئت قدسيّه در ايشان متمكّن گشته ، و اجتناب از صحبت بازماندگان كه اسير قواى جسمانيّه‌اند و تقييد نفس به تشبّه و تأسّى . و چنانچه قواى جسمانيّه را مددهاست از خارج ، قوّهء روحانيّه را نيز مددهاست از عالم اعلى ؛ چون عنان عنايت الهى ، معطوف گردد به صوب تخليص كسى - بالكلّيّه - از عالم رجس ، و تطهير او از ادناس جسم به ترادف امداد امداد ، چنان شود كه روح او به تمام خاصّيّت خويش ظهور كند و قواى جسمانيّه را - بالتّمام - در تحت سلطان خويش درآرد و هريك را در مقام خويش به كار بازدارد ، چنانچه هيچيك از مقام خويش يك سر موى تجاوز نتوانند كرد و نكنند . و چون تحقّق به اين مقام حاصل گردد ، خلافت روح در عالم صغير مقرّر شود ، و مقام كمال شخص را مسلّم گردد . اگر خلافت در عالم كبير از وى مقصود باشد ، اسباب تكميل ، وى را دهند و به مقام هدايت بازدارند ، و يكون ما يكون » : « مكاتيب » : 6 - 7 و آنچه در اين پاورقى ذكر شد ، الحق در خور پاورقىنويسى نبود ، امّا چه بايد كرد ، مطلبى كه در صدها كتاب فلسفى يافت نشود ، نمىتوان از آن گذشت ؛ زيرا آنچه در اينجا ذكر شد ، خلاصه‌اى از علّت خلقت بود كه اهل نهايات را در آخر كار معلوم مىشود ؛ چنان‌كه حضرت « راز » - قدّس سرّه - در يكى از مباحث اوّليّهء كتاب « مناسك العاشقين » فرمايد : اگر يابند طُلّاب ، اين در آخر * به اوّل كردمت من كشفِ اين سِرّ « مناسك العاشقين » : 11 اى كاش خوانندهء عزيز قدر بداند .