ابو القاسم راز شيرازى
364
مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )
همهء موجودات مذكوره كمتر ، و وجود و كون آن ضعيفتر است از تمام مراتب
--> - سلوك به سوى نقطهء وحدت ، يعنى همان مقام « احديّت جمع وجودى » كه اوّل بار ، از آن متنزّل گرديده بود ، پى سپر سازد . اين بازگشت را كه از نقطهء اسفل سافلين طبيعت و كثرت است تا به اعلى عليّين قرب و وحدت كه منتهاى عروج كمال نوع انسانى است ، « قوس صعود » گويند . و در اصطلاح اهل معرفت ، آنكس انسان كامل است كه در مقام عروج به مدارج كمال ، خود را به مقام مبدإ حركت برساند و دائرهء وجود خود را كه نمودارى از دائرهء وجود كلّى است كامل سازد ، و اگرچه مقصود از خلقت و بعثت انبيا ، وجود نوع انسان و كامل ساختن دوائر وجود ايشان است ، امّا اين قانون در سراسر شئون عالم هستى حكمفرماست ، با اين تفاوت كه براى انسان ، اين حركت استكمالى ارادى است امّا در ساير موجودات ، بطور قهرى صورت مىپذيرد ؛ چنانكه مثلا اگر تا انقراض عالم ، در شرائط مساعد ، هستهء زردآلويى را بكارند ، دائرهء كمال خود را تا توليد ميوهء خود كه زردآلوست ادامه خواهد داد . حال ، ممكن است كه شخص از خود بپرسد : اكنون كه معلوم شد آدمى از عالم قدس الهى به اين جهان خاكى تنزّل كرده است و مىبايدش با كمال رنج و مشقّت ، خود را از اين ظلمتكده نجات دهد و به عالم اصلى خويش كه همان جهان نور و وحدت است برساند ، آيا از اين آمدن ، چه سود عايد او مىگرديده است و آيا فائدهء آمدن او به اين خاكدان چيست ؟ و اين سؤالى است كه حكما از خود كردهاند ، امّا هرگز به پاسخى قانعكننده دست نيافتهاند . و حقيقت ، آن است كه پاسخ اين پرسش در صلاحيّت ايشان نيست بلكه در خور شأن اهل معرفت كه پيروان حقيقى انبياء الهىاند مىباشد . و اينك پاسخ اين پرسش را از يكى از چنين مردان بشنويم و جان تشنهء خود را از زلال معرفتش سيراب سازيم ؛ زيرا كه سخن ايشان همچون سخن انبياء ، ثمرهء تحقّق به مراتبى است كه از آن سخن مىگويند نه خيال و پندار . شيخ « عبد اللّه قطب بن محيى » يكى از اجلّهء اهل طريقت و معرفت است كه در قرن دهم تا اوائل قرن يازدهم در ناحيهء « جهرم » فارس مىزيسته و مريدان بسيارى از هر طبقه و صنف داشته است ، و چون شخصيّتى ذو شأنين بوده ، يعنى علاوه بر كمالى كه از سير و سلوك او را حاصل بوده از علوم ظاهر و كمالات متداولهء عصر خود بهرهء كافى داشته بلكه در اغلب رشتههاى علوم چون فقه و حديث و تفسير و كلام و حكمت و عرفان علمى ، متضلّع و متبحّر نيز بوده است ، اين است كه در اغلب آثار مانده از او - كه به صورت مكاتيب به جاى مانده و در پاسخ به پرسشهاى مريدان خود نگاشته است - حلّ مشكلات بسيارى از مباحث عرفانى و علمى ، مندرج است . آن جناب در يكى از اين مكاتيب ، در پاسخ به پرسشى كه در باب علّت تلوّن آدمى از او شده است ، مطلبى دارد كه درست پاسخ به همين معضلهء طرح شده است لذا ذيلا آورده مىشود : « جواب : سبب تلوّن آدمى ، آن است كه آدمى را محتوى بر جميع قواى عالم آفريدهاند و از همه چيز سررشته در نهاد او نهادهاند ، تا از آن راه به اشياء درآيد و به خلافت بر تمام ايشان كه براى آن مخلوق گشته ايستادگى تواند نمود . و چون آن قوى از اين عالمند و حقيقت آدمى در اين جهان غريب آمده ، و « الغريب كالاعمى » ؛ ايشان مهتدىترند به طرق اين جهان . و در ابتداى حال ، غلبه و استيلا ايشان راست ، و روح قدسى كه مستخدم و مستأسر -