ابو القاسم راز شيرازى

107

مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )

آخر آيهء إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ « 73 » . آن‌گاه نعره‌اى بزد و بىهوش شد . « هرم بن حيّان » گفت : جان از وى برفت ! لحظه‌اى به هوش آمد ، گفت : اى « هرم » ! تو را چه آورد به اينجا ؟ گفت : تا با تو انس گيرم ! « اويس » گفت : من هرگز ندانستم كه كسى شناساى حقّ تعالى باشد ، و با غير او انس گيرد . بعد ، وصيّت از او خواست ، گفت : مرگ را زير بالين دار هرگاه بخسبى ، و پيش چشم دار در بيدارى ، و در خردى گناه منگر ، و در بزرگى آن نگر كه به حق عاصى شوى در گناه ! گفتم : معيشت چگونه باشد ؟ گفت : اف باد بر اين دلها كه شكّ بر آنها غالب شده ! گفت : وصيّت ديگر كن ! « اويس » گفت : پدرت بمرد ، « آدم » و « حوّا » و « نوح » و « ابراهيم » و حضرت محمّد - صلّى اللّه عليه و آله - تمام ، وفات نمودند ، و نيز « ابو بكر » و « عمر » مردند ، « هرم » گفت : « عمر » نمرده است ! گفت : حقّ تعالى مرا خبر داد از موت او . پس گفت : من و تو از جملهء مردگانيم . پس صلوات فرستاد بر پيغمبر و آل طاهرين او عليهم السّلام . مجملا ، « هرم » گفت : بيشتر سخنى كه « اويس » با من گفت ، از حضرت امير المؤمنين على ص گفت . بعد از آن ، مرا وداع كرد و برفت كه از نظر غايب شد . ديگر ، كسى او را نديد تا در غزوهء « صفّين » در ركاب حضرت امير المؤمنين ص شهيد شد . و « ربيع بن خثيم » گفت : « اويس » را در نماز يافتم - سه شبانه‌روز - كه نخورد و نخفت ، شب چهارم ، بعد از نماز خفتن ، اندكى چشمش گرم شد ، پس سراسيمه بيدار شد و مناجات كرد : بارالها ! پناه مىبرم به تو از چشم بسيار خواب و شكم بسيار خوار . پس نظر كن بندگان عارف محبّ الهى را كه در طريق عبوديّت ، چگونه ارّهء نيستى و فنا بر بيخ هستى خود گذارده ، به شوق و خوف حقّ تعالى بندگى

--> ( 73 ) - . . . زيرا كه او صاحب قدرت و مهربان است : سورهء 44 آيهء 42